استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • مفاهيم تصوّرى  
  • 1389-01-25 16:3:39  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • مفاهیم تصوری


    فلسفه اخلاق:

    در فلسفه اخلاق دو بحث مجزى و مستقل از هم وجود دارد:
    1 - بحث فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه يعنى اينكه چرا «عدالت، احسان» خوب است و «خودخواهى بيجا و حسادت و بخل» بد است (چرا انسان بايد راستگو، عادل و نيكوكار باشد).
    2 - دوم بحث اينكه انسان دنبال انجام چه كارهائى هست (و چه چيزهائى را مى‏خواهد و از چه چيزهائى گريزان است).

    فلسفه اخلاق بمعنى اعم: (انسان‏ها عموما به دنبال چه چيز مى‏روند و هدف عمومى رفتار انسان‏ها چيست)
    - بعضى از دانشمندان دنبال بحث دوم بودند كه شايد بتوان آنرا به هدف زندگى تعبير كرد همچون ذى مقراطيس، اپيكور، هيلوتيوس، كه بنظر مى‏رسد هر حيوان ذى شعورى ابتدا بطور غريزى دنبال حفظ بقاى خود و دفع درد و رنج از خود بوده و نهايتا اگر بتواند جلب راحتى و خوشى براى خود است (و خوشى هر چه بيشتر، جالب توجه‏تر) است البته ذى مقراطيس و اپيكور مى‏گويند انسان دنبال خوشى است و ظاهرا مقصود آنها از خوشى، اعم از دفع درد و رنج و جلب لذت است (و گرنه اگر بگوئيم انسان دنبال تنها لذت است نه رفع رنج از خود، شايد معقول نباشد و يك فيلسوف، معقول نيست چنين اشتباهى بكند).
    - اما شوپنهاور كه فيلسوف بدبينى است و دنيا را پر از درد و رنج مى‏داند بعكس مى‏گويد انسان دنبال كم كردن درد و رنج خود است هدف انسان‏ها كم كردن بدبختى‏هاى خودشان است.
    اين عبارت شوپنهاور هم شايد شكايتى از احوال زمان خودش باشد كه مثلاً مى‏خواست بگويد آنقدر گرفتارى و درد و رنج در زمان ما زياد شده است كه تمام وقت همه مردم، صرف رفع مشكلاتشان مى‏شود و فرصت آنرا ندارند كه دنبال خوشى بروند و اگر اين مقصود شوپنهاور نباشد بعيد است كه مقصودش اين باشد كه انسان از لذت و خوشى گريزان است و يا اينكه علاقه‏اى به لذت و خوشى ندارد.
    - و اگر باز به بيان بعضى ديگر از فيلسوفان بپردازيم كه مى‏گويند هدف انسان و هر جاندارى حفظ زندگى اش است و انگيزه بقاء، انگيزه اصلى بشر است باز هم توجه آنها به جزء اصلى است و فراموش كردن جزءهاى ديگر و مى‏توان گفت كه ميل بشر همچون همه جانداران علاوه بر حفظ بقاء خود همچنين به جلب راحتى يعنى دفع درد و رنج و علاوه بر آنها در صورتى كه بتواند جلب لذت و خوشى است و مقصود باطنى همه اين فيلسوفان همين است گرچه هر كدام در بيان به جمله‏اى خاص تكيه كرده‏اند.
    در نتيجه گفتار «مور» هم در كتاب اخلاق‏اش مبنى بر اينكه انسان هر كارى را كه نسبت به كارهاى ديگر انتخاب مى‏كند هدف‏اش كسب لذت بيشتر است يعنى گفتار مور در بيان اينكه انسان هدف كارهايش رفع رنج و مشكلات و جلب هر چه بيشتر خوشى است فى الجمله و تا اندازه‏اى گفتار حقى است اما خوش‏طلبى صرف تنها هدف همه انسانها در همه موارد نيست‏بالاخص مواردى كه خوشى من به ظلم به ديگران يا فساد بانجامد بالاخص نسبت به انسانهاى خيرخواه و ايثاگر.
    - البته اين قضيه كه انسان و يا بطور كلى هر حيوان در كارها چنين هدفى دارد گزاره‏اى روانشناسانه است و مربوط به روانشناسى است نه مربوط به فلسفه اخلاق و معنى چنين گزاره‏اى طبيعت شناسانه و روانشناسانه، الزاما اين نيست كه اخلاقا بايد هميشه و همه جا دنبال خوشى رفت. لكن چنانچه سيجويك جان استوارت ميل و مورهم بان اشاره كرده‏اند در نزد عقل هم «دفع درد و رنج و نيز جلب لذت»، خوب است و عقل آنرا بدون واسطه و بطور شهودى كارى دوست داشتنى مى‏يابد.
    يعنى استدلال هلوتيوس بر اينكه انسان و حتى هر حيوانى بطور غريزى دنبال رفع درد و رنج از خود و جلب لذت است گرچه اين جمله، طبيعت شناسانه و روانشناسانه است لكن به تنهائى نمى‏تواند مثبت خوبى اخلاقى آن بقول مطلق باشد و به بايد و نبايد اخلاقى، «همه جا» بانجامد (لكن عقل، خوبى لذت و بدى درد را به طور شهودى درك مى‏كند و بالاخره مكتب نفع گرائى تا اندازه‏اى مى‏تواند با اتكاء بر شهودگرائى عقلى ادامه يابد نه به صرف اتكاء به گزاره‏اى روانشناسانه اما ربطى به فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه «كه درباره رفتار اخلاقى بحث مى‏كند يعنى اينكه چه لذتى اخلاقا خوب و چه لذتى اخلاقا بد است» ندارد.
    فلسفه اخلاق بمعنى اخص: (چه رفتارى عادلانه و اخلاقا صحيح است و بايد وجدانا انجام داده شود و چه اعمالى را نبايد اخلاقا انجام داد)
     گفتيم فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه كه درباره خصوص رفتار اخلاقى بحث مى‏كند اين است كه چرا فضائل اخلاقى مثلاً «عدالت و نيكوكارى»، خوب و «رذائل اخلاقى بمعنى ظلم و فساد»، بد است و در اين بحث ذى مقراطيس و اپيكور و هلوتيوس و بنتاميان و نفع گرايان حتى شهودگرايانى كه مى‏گويند هر فردى هميشه فقط دنبال خوشى خودش مى‏رود هيچ، سخنى ندارند كه بگويند زيرا چه بسا در مواردى، عدالت، خوشى مرا محدود يا كم هم مى‏كند و لذا به آنها اشكال شده كه از «هست» نمى‏توان «بايد» را نتيجه گرفت و نيز اينكه محور بحث فلسفه اخلاق، الزام است شناخت الزامات اخلاقى اينكه بايد عدالت داشت و نبايد ظلم كرد و از اينكه «عملى داراى لذت بيشتر است» نمى‏توان استنتاج كرد كه «بايد آن را انجام داد» مثلاً من هيچ الزامى ندارم كه بالاترين لذت شخصى را براى خود يا ديگرى جلب كنم چنانچه پريكاردو آنرا گفته: وراولز هم مى‏گويد محور بحث اخلاق انصاف است نه جلب لذت بيشتر «كه مور و امثال مور، از نفع گرايان چنين گفته‏اند».
    لكن در بررسى گفتار فوق مى‏توان گفت كه ميان «فلسفه اخلاق بمعنى اعم» و «فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه» (يعنى خوبى فضائل و بدى رذائل) اشتباه شده است و گفتار بهره جويان در اينكه انسان به دنبال خوشى است فى الجمله گفتارى بجا است البته در بحث فلسفه اخلاق بمعنى اعم كلمه كه بيان هدف رفتار انسانها است و اثبات اينكه خوشى ذاتا خوب است اما نه در بحث فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه كه بيان چرائى خوبى فضائل (يعنى خوبى عدالت و احسان) و چرائى بدى ظلم و فساد باشد.
    زيرا در فلسفه اخلاق بمعنى اعم درست است كه خوشى ذاتا خوب است اما هر خوبى ذاتى عبارت از خوبى اخلاقى نيست و حتى هر خوبى اخلاقى هم مستلزم بايدها و نبايدهاى اخلاقى نمى‏شود.
    نقدى بر مور:
    از عبارات فوق نتيجه ديگرى را هم مى‏توان گرفت اينكه بعضى همچون مور گفته‏اند كه فلسفه اخلاق فلسفه‏اى است كه درباره خوبى و يا حتى خوبى‏هاى ذاتى بحث مى‏كند گفتار كاملى نيست زيرا هر خوبى عبارت از خوبى اخلاقى نيست دنبال خوشى و لذت رفتن خوب است اما آيا لذّت مطلقا حتى اخلاقا خوب است اگر چه به تضييع حقوق طبيعى ديگران بانجامد و موجب ظلم شود هرگز.
    پس گفتار ذى مقراطيس و اپيكور و بهره جويان مبنى بر اينكه هدف انسانها در رفتارشان، جلب خوشى است و حتى اينكه بقول سيجويك و مور عقلاً هم، خوشى، خوب است و اينكه هر عاقلى در خيال حفظ جان خود و راحتى و خوشى است گفتارى حق است اما نمى‏توان گفت هر خوشى حتى اگر به ظلم بانجامد و موجب تضييع حقوق طبيعى ديگران هم بشود عقلاً خوب است و اخلاقى است بلكه عقلاً هر خوشى تا آنجائى خوب است كه در چهارچوب حقوق طبيعى انجام گيرد و به تضييع حقوق طبيعى ديگران نانجامد و «اخلاق، چهارچوب رفتار بشر است» و بعبارت ديگر اخلاق درباره چگونگى و در كجا واقع شدن رفتار بشر است كه اگر رفتار بشر حال به هر هدف كه باشد (حفظ بقاى خود، دفع رنج و يا جلب خوشى و لذت بيشتر) در كجا خوب است و در كجا بد است در جائى كه مستلزم ظلم يعنى تضييع حقوق ديگران نشود خوب است و در جائى كه به ظلم بانجامد اخلاقا بد است.
    بحمد اللّه‏ هم موضوع «فلسفه اخلاق» بمعنى اعم كلمه روشن شد و هم تعريف «فلسفه اخلاق» بمعنى اخص كلمه روشن شد و اينكه تعريف مور و امثال مور تعريفى كامل و صحيح نبوده است (و بحث از هر خوبى بمعنى خوش را نمى‏توان بحث از فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه ناميد).
    و نيز اينكه در كتب فلسفه اخلاق كه در "فلسفه جديد" از آن بحث مى‏كند اين دو مبحث را با هم اشتباه و مخلوط كرده‏اند و باز فيلسوفان در يك سردرگمى غالبا باقى مانده‏اند بالاخص آنكه بعضى از مولفين فلسفه اخلاق حتى «اخلاق نگارى» را به مبحث فلسفه اخلاق افزوده و موجب حجيم شدن كتب فلسفه اخلاق و سردرگمى بيشتر شدند (مثل كتاب تاريخ فلسفه اخلاق غرب كه توسط لارنس سى بكر ويراستارى شده است). و در نتيجه چنين سردرگمى «خوبى» فضائل و «بدى» رذائل موجب تشكيك گروهى كم انديش همچون پوزيتيوسيت‏ها كه با ابزار حواس پنجگانه (كه در محدوده اشياء مادى خارجى همچون روشنى و تاريكى گرما و سرما است) دنبال پيدا كردن خوبى عدالت و احسان، و بدى ظلم و فساد هستند!!! گرچه آثار مفيد عدالت و احسان و آثار درد آور ظلم و فساد با حواس پنجگانه هم مى‏تواند قابل شناخت باشد اما حسن ذاتى عدالت كه همان عمل به حقوق طبيعى و زشتى ذاتى ظلم و فساد كه بالاخره تجاوز به حقوق طبيعى است تنها از طريق عقل ،قابل شهود است وبس.
    مغالطه طبيعت گرانه:

    آيا مى‏ توان گفت خوبى بمعنى لذت و بدى بمعنى درد و رنج است «مور» اين نظر را به «جان استوارت ميل» نسبت مى‏دهد كه ميل گفته خوبى يعنى لذت و بدى يعنى درد و رنج اما مور به شدت به ميل حمله مى‏كند و يك چنين تفسيرى را مغالطه طبيعت گرايانه مى‏نامد و حق هم با «جان ادوارد مور» است زيرا درست است كه خوشى خوب است يعنى خوشى يك مصداق از خوبى‏ها است و واقعا هم خوشى خوب است اما آيا خوبى هم بمعنى خوشى است مثلاً آيا هر گردى هم بمعنى گردو است؟ هرگز زيرا خوشى يكى از چيزهاى خوب است فضائل اخلاقى من جمله «عدالت» هم خوب است حتى اگر براى عامل خود لذت حيوانى ببار نياورد بلكه زحمت هم داشته باشد. و در بعضى مواقع شايد با درد هم همراه باشد ولى باز عدالت خوب و ظلم بد است و عدالت و ظلم يك موضوع طبيعى نيست تا گزاره‏اش بتواند طبيعى باشد بعبارت ديگر ظلم به رفتار انسانى نسبت داده مى‏شود آنگاه كه با راهنمائى عقل مخالفت كند و به حقوق طبيعى ديگران تجاوز نمايد و عدالت و ظلم و خوبى و بدى اخلاقى درباره اصل عمل نيست درباره چگونه انجام دادن عمل است يك نوع عمل مثل خوردن و آشاميدن و يا لذّت اگر در جاى خودش واقعشود و مستلزم تجاوز به حقوق طبيعى ديگران نباشد خوب و مصداق عادلانه و اگر تجاوز به دسترنج ديگران و حقوق طبيعى آنان باشد مصداق ظلم در نتيجه مصداق بدى است و حتى خوشى كه ذاتا مقتضى خوبى است اگر در موردى تجاوز به حقوق ديگران و مستلزم ظلم به آنها شود اخلاقا ظلم است و مصداق بدى اخلاقى است پس يك نوع رفتار طبيعى و يا خوشى حيوانى ممكن است در حالى اخلاقا خوب و در موردى اخلاقا بد باشد پس خوبى و بدى بالاخص اخلاقى يك نوع موجود مادى يعنى اتمى و فيزيكى نيست و حتى يك حالتى از طبيعت حيوانى نيست در نتيجه تفسير «خوبى اخلاقى» به «لذت» و بدى اخلاقى به درد، خطا است و بقول مور يك خطاى طبيعت گرايانه است كه مفهومى فوق طبيعى را به طبيعى تفسير مى‏كند. اما حال كه خوبى و بدى بالاخص اخلاقى آن از اشياء مادى و حتى از حالات طبيعى حيوانى نيست و مافوق طبيعى است از چه نوع امور غير طبيعى است.

    سید محمد رضا علوی سرشکی

     
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :