استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • عناصر «شناخت‌هاي متعاليه (ماقبل تجربي)»  
  • 1392-08-29 16:31:51  
  • تعداد بازدید : 42   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  •  

    عناصر «شناخت‌های متعاليه
    (ماقبل تجربی)»
     
     
    بخش اول
    ادّعاهای «كانت» در قسمت حسگانی :
    1ـ «تصورات»، «مبدئی نخستين» جز حواس ندارند
    2ـ «حواس» هم، كاری جز توليد «تصور» ندارند
    3ـ ادراك «زمان» و «مكان» از ادراكات «ماقبل‌تجربی» است
    4ـ مكان فقط صورت حس بيرونی است نه حس درونی
     
    1) «كانت»، سرچشمه نخستين شناخت را تنها «تصورات حسی» می‌داند.
    2) كار حسگانی (نيروی احساس) را تنها توليد «تصورات حسی» می‌داند و كار تصديق و فهم را مخصوص فاهمه می‌داند :
    كانت: «در اين كه شناخت ما، سراسر با تجربه آغاز می‌گردد به هيچ روی، ترديد نيست ...  
    شناخت ما، سراسر از حس‌ها بر می‌خيزد...  
    تنها حسگانی است كه سهش‌ها (تصورات پيش از انديشيدن) را برای ما، فراهم می‌سازد... .
    زيرا هيچ «برابرايستايی» (مابإزايی) نمی‌تواند از راهی ديگر به ما داده شود.  
    بدون «حسگانی»، هيچ برابرايستايی، نمی‌تواند به ما داده شود.
    و بدون «فهم»، هيچ برابرايستايی، انديشيده نمی‌گردد».  ـ   
    3) «ماقبل تجربی‌بودن» ادراك زمان و مكان
    4) اين كه «مكان» تنها «صورت حس بيرونی» و «زمان» تنها «صورت حس درونی» است
    كانت :
    اگرچه شناخت ما سراسر با تجربه شروع می‌شود، با اين همه، از اين جا برنمی‌آيد كه شناخت ما، سراسر ناشی از تجربه باشد، زيرا كاملاً ممكن است كه حتی «شناخت تجربی» ما، تركيبی باشد از :
    1ـ «آنچه ما به وسيله تأثرهای حسی دريافت می‌كنيم»
    2ـ و آنچه قوه شناخت خاص ما كه به وسيله تأثرهای حسی صرفآ برانگيخته شده است) همهنگام از خود برون می‌دهد».  
    نخست اگر «گزاره‌ای يافت شود كه همگام با ضرورت خويش انديشه شود»، آن يك داوری پرتوم (ماقبل تجربی)  است. دوم «تجربه»، هرگز به داوری‌های خود، «كليت راستين يا كليت فرسخت» نمی‌دهد. «ضرورت» و «كليت فرسخت» شناخت نشان‌های مطمئن «شناخت پرتوم‌اند».  
    توضيح ما درباره دلايل كانت بر «ماقبل تجربی بودن ادراك مكان» و بر اين كه «مكان» تنها «صورت حس بيرونی» است
    كانت می‌گويد: ما وقتی از راه حواسمان، متأثر می‌شويم و چيزی را حس می‌كنيم، مثلا روشنی، رنگ، صدا، حرارت، بو، طعم، اين‌ها را در مكانی سه بعدی خارج از خودمان احساس می‌كنيم و آن‌ها را موجودی خارجی می‌يابيم كه حواسمان رابط ميان آن موجودات در خارج از ما و درون ذهن‌مان است كه تأثرات آن‌ها را از طريق حس دريافت می‌كند، يعنی آنچه را از طريق چشم دريافت می‌كنيم روشنی و رنگ است.
    اما اين‌ها را ما در مكانی سه بعدی خارج از خودمان می‌يابيم، يعنی به ادراكی «فطری و ماقبل تجربی» محسوساتمان كه در مكانی سه بعدی درخارج ما هستند ادراكی فطری و ما قبل حسی است كه در ذات حس ما قراردارد؛ و لذا ما می‌توانيم تمام محسوساتمان را معدوم فرض كنيم اما هرگز نمی‌توانيم مكان مطلق و سه بعدی خارج از خود را هم معدوم فرض كنيم، زيرا «ادراك مكان»، «ادراكی ذاتی ذهن و احساس» ماست و قابل‌سلب‌نيست.
    علاوه بر آن كه «مكان مطلقی» را كه ما در خارج از ذهن خود ادراك می‌كنيم يك «مكان واحد معين نامحدود» است و نامحدود، قابل ورود از طريق حواس به ذهن نيست، زيرا مكان مورد نظر، واحد «شخصی» است و«مفاهيم انتزاعی»، «كلی» است پس ادراك «مكان»، كه ظرف مدركات حسی ماست هميشه پيش‌فرض تصورات حسی هست و «ماقبل تجربی» می‌باشد نه «انتزاعی مابعد تجربی» بلكه بدون چنين پيش‌فرض «ادراك مكان خارجی» اصلا احساس بينايی و غيره، ممكن نيست و هميشه مدركات حسی ما در «صورت مكان خارجی»، احساس می‌شود.
    علاوه بر اين كه «احكام هندسی» كه در فروض چنين مكانی، متصور می‌شود، «كليت» و «ضرورت مطلق» دارند و داده‌های حسی، هرگز «ضرورت» و «كليت» ندارند.
    «كانت» درباره ما قبل تجربی بودن ادراك «زمان» هم دلايلی مشابه دلايل ماقبل تجربی بودن «مكان» می‌آورد و ما برای حفظ اختصار از ذكر آن خودداری كرديم.
    اينك عين عبارات كانت در اول كتاب «سنجش خرد ناب» درباره ماقبل تجربی بودن شناخت «مكان» :
    1. «مكان»، يك مفهوم آروينی (تجربی) نيست كه از تجربه‌های بيرونی آهنجيده (مجرّد) شده باشد.
    زيرا برای آن كه احساس‌های معينی به چيزی بيرون از من، مربوط شوند و نيز برای آن كه من بتوانم، آن احساس‌ها را در بيرون و در كنار يكديگر و در نتيجه نه صرفآ متفاوت، بلكه در حيّزهای (موقعيت‌های) گوناگون تصور كنم، برای اين امر بايد تصور مكان، خود در بن نهاده شود.
    بنابراين تصور «مكان» نمی‌تواند از نسبت‌های پديدارهای بيرونی از راه تجربه وام گرفته شود، بلكه اين تجربه بيرونی، خود تازه فقط از راه تصور مكان، ممكن می‌گردد.  
    2. «مكان»، يك «تصور ضروری» پرتوم (ماقبل تجربی) است كه در پايه همه «سهش‌های بيرونی» قرار دارد. ـ هرگز نمی‌توان تصور كرد كه مكان وجود نداشته باشد. بنابر اين مكان همچون شرط امكان پديدارهای بيرونی است و نبايد همچون تعيّنی كه به برابرايستاها وابسته باشد، نگريسته شود.
    «مكان» يك تصور پرتوم است كه ضرورتآ در بن «پديدارهای بيرونی» قرار دارد.
    3. «قطعيت» همه آغازه‌های (قواعد كلّی) هندسی و امكان ساخت‌های پرتوم آن‌ها بر پايه اين «ضرورت پرتوم» قرار دارد. در حقيقت اگر اين تصور «مكان»، مفهومی بود كه افدوم بدست آمده باشد، يعنی از تجربه عمومی بيرونی منتج باشد، نخستين آغازه‌های تعريف رياضی چيزی نمی‌بودند جز دريافت‌های حسی. در اين صورت آغازه‌های نخستين رياضی، دارای همه جنبه‌های تصادفی دريافت حسی می‌بودند و ديگر «ضروری» نمی‌بودند كه اندر ميان دو نقطه فقط يك خط مستقيم ممكن باشد بلكه تجربه می‌بايستی همواره اين امر را نشان دهد. ولی آنچه از تجربه به وام گرفته می‌شود دارای كليت نسبی است، كه از «استقراء» به دست می‌آيد. پس فقط می‌توان گفت، بر طبق آنچه تا كنون مشاهده شده، مكانی يافت نشده است كه بيش از سه بعد داشته باشد.
    4. ... مكان واحد و يگانه است...
    5. مكان همچون يك چندی داده شده بی‌پايان متصور می‌گردد.  ـ   
    الف: زمان چيزی نيست كه لنفسه برجا باشد. يا همچون تعيّن عينی به شیءها دوسيده (ملحق) شده باشد، و در نتيجه اگر همه شرط‌های ذهنی سهش شیءها را منتزع كنيم، باز بر جای بماند .
    ب: «زمان»، شرط صوری پرتوم همه پديدارهاست، عمومآ.
    پ: «مكان»، همچون صورت ناب همه سهش‌های بيرونی، چونان شرط پرتوم، تنها به پديدارهای بيرونی محدود می‌شود.
    ...بدينسان «زمان»، در حقيقت شرط بی‌ميانجی پديدارهای درونی (روح ما) را تشكيل می‌دهد، و درست به همين سبب، با ميانجی، شرط پديدارهای بيرونی را.  
     
     
    نقد و بررسی ما بر
    ادّعاهای حسگانی كانت
    در قوه حس
     
    كانت: 1ـ شناخت «محسوسات خارجی» تنها شناخت نخستين نيست و «شناخت من از خودم»، شناختی بی‌واسطه و غيرحسی ولی نخستين است
    «جان لاك» در كتاب «تحقيق در فهم بشر» در اين مورد، صراحتآ می‌گويد كه ما سه نوع علم داريم :
    1. يك نوع علم ما، «به وجود خودمان و آنچه در درون ذهن‌مان» است كه اين شناخت‌مان از خودمان و درون ذهن‌مان، شناختی بی‌واسطه است و در شناخت، مقام درجه يك را دارد.
    2. شناخت‌مان، نسبت به «چيزها و اجسام خارج از ما» است كه شناخت ما از آن‌ها توسط «حس» انجام می‌گيرد و به خاطر تأثير آن اجسام در حواس‌مان است و در شناخت، مقام درجه دوم را دارد.
    3. شناخت عقلی برهانی است.
    او در كتاب چهارم «تحقيق در فهم بشر» در فصل يازدهم‌می‌نويسد :
    1ـ در علم «به وجود اشياء»، فقط به‌واسطه «احساس»، قابل حصول است،  
    2ـ علم ما نسبت به خودمان، «علم شهوديست».  
    3ـ وجود خدا را هم «عقل» صريحآ به مااعلام می‌كند چنانچه بيان شده.
    اما علم به وجود اشياء فقط به واسطه حواس، ممكن است... .
    هيچ آدمی نمی‌تواند نسبت به هستی موجود ديگری، علم داشته باشد مگر اين كه آن موجود در او تأثيری كند و ادراك شود... .
    پس دريافت بالفعل تصور ما از خارج است كه ما را متوجه به وجود ساير اشياء می‌سازد و به ما معلوم می‌دارد كه در آن موقع، چيزی در خارج ما هست كه علّت تصور ماست».  
    اين گفته كانت، تحت تأثير ارسطوييان مبنی بر اين كه «نخستين تصورات‌مان تنها تصورات حسی هستند» خلاف بديهی است.
    اعتراف كانت به بی‌واسطه بودن شناخت من از خودم :
    كانت: ما بحق می‌توانيم حكم كنيم كه:
    فقط آنچه در خود ما هست می‌تواند بی‌ميانجی (بدون واسطه) دريافته شود؛
    ... چون بيرونگان در من نيست، پس من آن را در خوداندريافت خويش.... نمی‌توانم يافتن.  
    «كانت»، در ويراست نخست كه چنين گفته است، در ويراست دوم چون متوجه می‌شود كه اعترافش به «بی‌واسطه بودن شناخت من از خودم»، اعتراف به اين است كه شناخت من از خودم، شناختی حسی و توسط حس نيست، اين جملات را حذف می‌كند، زيرا آنچه در بيرون من است نياز به واسطه حسی دارد تا من را با تأثيرش در حواس پنجگانه‌ام متوجه وجودشان كنند، اما آنچه در درون من است، همچون خود ذهنم، بی‌واسطه من از وجودش آگاهم و نياز به تأثير بر حواسم ندارد، همچنان كه من از تصورات حسی‌ام بی‌واسطه آگاهم و هر شناخت با واسطه هم بايد بالاخره منتهی شود به شناختی بی‌واسطه تا من بتوانم از آن آگاه شوم. و شناخت اشيای خارجی از اين جهت نيازمند وساطت حس‌اند كه چون بيرون از من هستند راهی به شناخت آن‌ها جز توسط حس و تأثير بر حواس نيست.
    كانت: 2ـ كار «نيروی حسگانی» تنها توليد تصورات نيست بلكه توليد «تصديقات حسی» هم هست
    اما مطلب دوم كانت مبنی بر اين كه «كار حس، تنها توليد تصورات حسی است نه توليد تصديق حسی» از بالاترين و خلاف بديهی‌ترين گفته‌های كانت است، زيرا چه كسی شك می‌كند در وجود تصديقات حسی بيرونی و تصديقات بی‌واسطه درونی و تصديقات عقل، مثلا وقتی من با چشم خود آب را می‌بينم و با دست خود خنكی آن را احساس می‌كنم و با خوردن آن رفع عطش می‌كنم اگر كسی از من بپرسد آيا تو در وجود اين آب شك داری؟ می‌گويم هرگز! اگر بگويد به چه دليل شك نداری؟ می‌گويم، چون با حواس خود وجود آن را احساس و تصديق كردم و تصديق به وجود چيزی از راه فهم مثل از راه استدلال و يا اخبار شخصی معتبر غير از تصديق حسی است، مثلا وقتی كسی می‌گويد كه اين آب جوش است و من به حرف او اطمينان می‌كنم يا از بخار آن می‌فهمم كه جوش است غير از آن وقتی است كه دستم را داخل آن كردم و گرمای آن را احساس می‌كنم. همچنان كه اگر كسی بخاطر درد ناله می‌كند و اطمينان می‌كنی كه ناله او دروغين نيست، می‌فهمی كه دندان يا دل او درد می‌كند. اما با فهميدن اين كه فلانی درد دارد، احساس درد به منی كه می‌فهمم وارد نمی‌شود و فرق می‌كند با آن وقت كه خودم دندانم درد كند كه درد را احساس می‌كنم و يا بخاطر علاقه زياد به مريض، درد او را مقداری در خودم تجسم كنم، در هر حال فهم وجود چيزی غير از احساس وجود آن و تصديق حسی به آن است.
    كانت گويا متوجه فرق اين دو از هم نشده است.
    اما اگر من بگويم اجتماع نقيضين محال است و او بپرسد، آيا يقين داری؟ می‌گويم: آری ـ وقتی بپرسد، از كجا يقين داری؟ می‌گويم از طريق عقلم و نيز وقتی از وجود تصميم راجع به كاری سؤال می‌كند، آيا چنين تصميمی داری؟ 
    می‌گويم: آری ـ بعد سؤال می‌كند، از كجا يقين داری كه چنين تصميمی داری؟ می‌گويم: از آنجا كه راجع به تصميمات درونی خودم آگاهی بی‌واسطه درونی دارم.
    در هر حال «تصورات نخستين» دو منبع بيشتر ندارند كه يكی تصورات بی‌واسطه درونی من از وجود خودم (از اختيار خودم و غيره) باشد و ديگری، تصورات حسی كه از طريق حواس پنجگانه بدست می‌آورم، اما «تصورات عقلی» همچون تصور عليت و غيره از تصوراتی است كه يا از تصورات بی‌واسطه درونی و يا از تصور محسوسات بيرونی انتزاع شده است.
    اما «تصديقات» نيز يا «تصديقات حسی»، يا «تصديقات درونی بی‌واسطه شهودی» و يا «تصديقات عقلی استدلالی» است (كه يا به كمك تصديقات شهودی درونی و يا به كمك تصديقات حسی‌بيرونی و يا هر دو انجام می‌گيرد و عقل تصور يا تصديق نخستين از خود ندارد) و يا تصديقی است كه از راه اخبار ديگران به من و اعتماد به قول آن‌ها آمده است، در نتيجه اين كه تصورات و تصديقات ما از اين منابع است و «هر كدام از اين منابع» برای خود، هم تصور دارند و هم تصديق، غيرقابل انكار است. «اين كه تصور حسی را مولود حس و تصديق حسی را مولود فاهمه بدانيم» بر خلاف واقع است.
    و مقولات كانت يعنی «مفاهيمی را كه كانت آن‌ها را ماقبل تجربه و متعلق به فاهمه می‌داند» بعضآ از مفاهيم و تصديقات حسی بوده و بعضی ديگر از مفاهيم عقلی و تصديقات عقلی بوده كه در بخش بعدی كتاب مفصلا درباره آن‌ها صحبت می‌كنيم.
    خلاصه اين كه تا به حال روشن شد كه هر دو گفته كانت در بخش اول كتابش باطل است: (1ـ تمام تصورات نخستين ما، حسی هستند 2ـ كار حس، تنها توليد تصور است نه تصديق).
    كانت: 3ـ آری، ادراك «زمان و مكان» ماقبل تجربی هستند اما زمان و مكان واقعی هم داريم كه ظرف موجودات خارجی فيزيكی هم هستند، چه ما آن‌ها را احساس بكنيم يا نكنيم
    اما اين كه كانت گفته، ادراك «زمان و مكان» را ادراكی فطری و ماقبل تجربی برای انسان می‌داند، گفتاری دور از عقل نيست، حتی يك دستگاه تصويربرداری تا در درون خودش مكانی و صفحه‌ای برای گرفتن تصوير نداشته باشد، هرگز نمی‌تواند تصويربرداری كند، همچنان كه اگر بخواهد از رفتار انسان‌ها كه در آن رفتار، «زمان» است تصويربرداری كند بايد از دستگاه فيلم‌برداری كه در آن با گردش زمانمند فيلم آمادگی برای ثبت حوادث در زمان را داردتصويربرداری كند، نه با دوربين تصوير برداری ساده‌ای كه آمادگی فيلم‌برداری و تصاوير متغير در زمان را ندارد؛ در نتيجه در ذهن انسان هم اگر ادراكات مكان و زمان تعبيه نشده باشد، امكان دريافت تصاوير كه نيازمند مكان دريافتی هستند و امكان ادراك زمان كه نيازمند آمادگی زمانی ذهن هستند هرگز ممكن نيست و خلاصه اين كه آمادگی مكانی و زمانی ذهن برای گرفتن تصاوير متغير، غيرقابل انكار است.
    اما در فرد انسانی علاوه بر اين كه يك «آمادگی مكانی و زمانی درونی» برای حفظ و يادآوری داده‌های حواس پنجگانه‌اش لازم است كه بدون «مكانی درونی» ممكن نيست، همچنين بطور فطری در هنگام ديدن و... می‌داند كه آنچه می‌بيند و می‌شنود و غيره در «مكانی بيرونی» است، مثلا خورشيد و ماه در «مكانی بيرونی» هستند و در بيرون از من می‌گردند. ]و با گردش خارجی‌شان در زمان، مقدار گذشت زمان را به ما نشان می‌دهند. [و اين دانستن وجود «مكانی درونی» كه ما آن را «درون ذهن» می‌ناميم، از طريق حسّ نيامده است و لذا می‌توان ادراك و فرض كرد كه هيچ محسوسی وجود ندارد (يا در آينده وجود نخواهد داشت يا معدوم می‌گردد) اما نبود «مكان مطلق و زمان مطلق» هرگز قابل ادراك نيست؛ زيرا ادراك وجود مكان بيرونی و وجود مكان درونی، همانا ذاتی نيروی ادراك است.
    اما آنچه دور از عقل است اين كه، كانت زمان را تنها مخصوص حس می‌داند و از واقعيت داشتن آن غافل است، در حاليكه «موجودات خارجی فيزيكی» چه ما آن‌ها را احساس بكنيم و يانكنيم، در مكانی خارجی وجودی واقعی دارند و نيز در زمانند و حركت افلاك معنی ندارد كه در زمان نباشد و نيز رشد گياهان چه ما آن‌ها را احساس بكنيم يا نكنيم، انجام می‌گيرد و ممكن نيست اين رشد در زمان نباشد.
    كانت: 4ـ «مكان»، صورت «تصورات حسی اجسام» در درون هم هست
    «كانت» در ابتدای كتاب «سنجش خرد ناب» در «حسيك ترافرازنده» می‌نويسد، «مكان» تنها «صورت حس بيرونی» و «زمان» تنها «صورت حس درونی» است  اما در «روح‌شناسی» می‌نويسد، لااقل شخص مقدار گذشت زمان از طريق حس بيرونی را از گردش خورشيد و ماه و... بدست می‌آورد (و به قول ما از گذشت عقربه ساعت) پس حتی به اعتراف كانت، زمان صورت حس بيرونی هم هست (بر خلاف گفته سابق كانت).  اما در همين حسيك‌ترافرازنده اول كتابش در قسمت زمان همچنين می‌نويسد كه :
    كانت: شیءهای فی‌نفسه، مستقل از فهمی كه آن‌ها را بشناسد، ضرورتاً دارای قانونمندی خود هستند.  
    «كانت» : حسيك ترافرازنده ـ بهره دوم درباره زمان :
    شرح متاگيتيانه مفهوم زمان:...
    شرح ترافرازنده مفهوم زمان:...
    نتيجه‌های قياسی از اين مفهوم‌ها :
    «الف ـ «زمان»، چيزی نيست كه لنفسه بر جا باشد...
    ب ـ «زمان»، چيزی نيست مگر «صورت‌حس‌درونی»، يعنی صورت سهيدن خودمان و حالت درونی‌مان.  
    نقد ما: اما همانگونه كه بر خلاف گفته كانت، «زمان» هم ظرف «موجودات فی‌نفسه خارجی است هم صورت تصورات حس درونی» است، آيا «مكان» هم آنطور كه كانت می‌گويد، تنها صورت حس بيرونی است يا آن كه «مكان»، همچنان كه صورت مكانی «موجودات خارجی و حوادث بيرونی» است همان مكان، صورت درونی «تصورات حسی و تخيلات حسی» درونی ما هم هست؟
    حق اين است كه «تصورات حسی و تخيلات درونی از اجسام خارجی» نيز بدون فرض «مكانی درونی و فضايی ذهنی» ناممكن است.
    و لذا هيوم به اين «مكان و فضای درونی ذهنی» اعتراف و تصريح می‌كند و نيز در فلسفه باستان و ارسطويی هم با اين دليل كه تخيلات و تصورات حسی نيازمند به مكان درونی است. (ابن‌سينا در اشارات، نفس حيوانی را كه محل تصورات حسی و تخيلات حسی و تحريكات حركتی و اراده هست، دارای مكان می‌داند.)
    و جان لاك هم (همچون متكلمين)، محل نفس انسانی را بدن می‌داند و نفس انسانی را مكانی و زمانی می‌داند بر خلاف فلاسفه ارسطويی كه نفس انسانی را فوق زمان و مكان می‌دانند و (امام صادق (ع) هم مخ را محل روح انسانی دانسته و قرآن هم بدن را ظرف نفس انسانی می‌داند و با حرف «فی» كه در عربی به معنی مكان می‌آيد، آورده است. درباره جسم آدم، وقتی توسط جبرائيل آماده شد، خداوند روح را در آن می‌دمد و لذا در قرآن، خداوند می‌فرمايد: «نفحت فيه من روحی» و در سوره سجده هم حكايت می‌كند، وقتی جنين طفل، آماده گرفتن روح شد، می‌فرمايد: من خلقتی جديد در آن قرار دادم).
    (و ابن سينا چنين استدلال می‌كند: ما وقتی در درون خود صورت انسان يا چيز ديگری را تصور می‌كنيم بدون شك، نيمه راست اين تصوير در مكانی است كه غير از مكان نيمه چپ آن است و نيز نيمه فوقانی آن در مكانی است غير از مكان نيمه تحتانی آن صورت، يعنی پس در نتيجه اين كه، نفس حيوانی كه دارای حس و اراده است زمانی و مكانی است و فوق زمان و مكان نيست).
    اصلا گفتن «بيرونی و درونی» از تقسيمات «مكان» است، همچون درون كشور و بيرون از كشور يا درون خانه و بيرون آن يا درون خودم و بيرون خودم و... همچنان كه «گذشته و حال و آينده» از تقسيمات زمان است.
    نتيجه اين كه اين گفتار كانت كه :
    «مكان تنها صورت حس بيرونی است و زمان تنها صورت حس درونی است»، گفتاری بی‌اساس و خلاف بديهی عقل است.
     
     

     

    عناصر شناخت‌های متعاليه ماقبل تجربی



     

     

     

     

    بخش اول 


    ادّعاهای «كانت» در قسمت حسگانی :1ـ «تصورات»، «مبدئی نخستين» جز حواس ندارند2ـ «حواس» هم، كاری جز توليد «تصور» ندارند3ـ ادراك «زمان» و «مكان» از ادراكات «ماقبل‌تجربی» است4ـ مكان فقط صورت حس بيرونی است نه حس درونی 
    1) «كانت»، سرچشمه نخستين شناخت را تنها «تصورات حسی» می‌داند.2) كار حسگانی (نيروی احساس) را تنها توليد «تصورات حسی» می‌داند و كار تصديق و فهم را مخصوص فاهمه می‌داند :كانت: «در اين كه شناخت ما، سراسر با تجربه آغاز می‌گردد به هيچ روی، ترديد نيست ...  شناخت ما، سراسر از حس‌ها بر می‌خيزد...  تنها حسگانی است كه سهش‌ها (تصورات پيش از انديشيدن) را برای ما، فراهم می‌سازد... .زيرا هيچ «برابرايستايی» (مابإزايی) نمی‌تواند از راهی ديگر به ما داده شود.  بدون «حسگانی»، هيچ برابرايستايی، نمی‌تواند به ما داده شود.و بدون «فهم»، هيچ برابرايستايی، انديشيده نمی‌گردد».  ـ   3) «ماقبل تجربی‌بودن» ادراك زمان و مكان4) اين كه «مكان» تنها «صورت حس بيرونی» و «زمان» تنها «صورت حس درونی» است
    كانت :اگرچه شناخت ما سراسر با تجربه شروع می‌شود، با اين همه، از اين جا برنمی‌آيد كه شناخت ما، سراسر ناشی از تجربه باشد، زيرا كاملاً ممكن است كه حتی «شناخت تجربی» ما، تركيبی باشد از :1ـ «آنچه ما به وسيله تأثرهای حسی دريافت می‌كنيم»2ـ و آنچه قوه شناخت خاص ما كه به وسيله تأثرهای حسی صرفآ برانگيخته شده است) همهنگام از خود برون می‌دهد».  نخست اگر «گزاره‌ای يافت شود كه همگام با ضرورت خويش انديشه شود»، آن يك داوری پرتوم (ماقبل تجربی)  است. دوم «تجربه»، هرگز به داوری‌های خود، «كليت راستين يا كليت فرسخت» نمی‌دهد. «ضرورت» و «كليت فرسخت» شناخت نشان‌های مطمئن «شناخت پرتوم‌اند».  
    توضيح ما درباره دلايل كانت بر «ماقبل تجربی بودن ادراك مكان» و بر اين كه «مكان» تنها «صورت حس بيرونی» استكانت می‌گويد: ما وقتی از راه حواسمان، متأثر می‌شويم و چيزی را حس می‌كنيم، مثلا روشنی، رنگ، صدا، حرارت، بو، طعم، اين‌ها را در مكانی سه بعدی خارج از خودمان احساس می‌كنيم و آن‌ها را موجودی خارجی می‌يابيم كه حواسمان رابط ميان آن موجودات در خارج از ما و درون ذهن‌مان است كه تأثرات آن‌ها را از طريق حس دريافت می‌كند، يعنی آنچه را از طريق چشم دريافت می‌كنيم روشنی و رنگ است.اما اين‌ها را ما در مكانی سه بعدی خارج از خودمان می‌يابيم، يعنی به ادراكی «فطری و ماقبل تجربی» محسوساتمان كه در مكانی سه بعدی درخارج ما هستند ادراكی فطری و ما قبل حسی است كه در ذات حس ما قراردارد؛ و لذا ما می‌توانيم تمام محسوساتمان را معدوم فرض كنيم اما هرگز نمی‌توانيم مكان مطلق و سه بعدی خارج از خود را هم معدوم فرض كنيم، زيرا «ادراك مكان»، «ادراكی ذاتی ذهن و احساس» ماست و قابل‌سلب‌نيست.علاوه بر آن كه «مكان مطلقی» را كه ما در خارج از ذهن خود ادراك می‌كنيم يك «مكان واحد معين نامحدود» است و نامحدود، قابل ورود از طريق حواس به ذهن نيست، زيرا مكان مورد نظر، واحد «شخصی» است و«مفاهيم انتزاعی»، «كلی» است پس ادراك «مكان»، كه ظرف مدركات حسی ماست هميشه پيش‌فرض تصورات حسی هست و «ماقبل تجربی» می‌باشد نه «انتزاعی مابعد تجربی» بلكه بدون چنين پيش‌فرض «ادراك مكان خارجی» اصلا احساس بينايی و غيره، ممكن نيست و هميشه مدركات حسی ما در «صورت مكان خارجی»، احساس می‌شود.علاوه بر اين كه «احكام هندسی» كه در فروض چنين مكانی، متصور می‌شود، «كليت» و «ضرورت مطلق» دارند و داده‌های حسی، هرگز «ضرورت» و «كليت» ندارند.«كانت» درباره ما قبل تجربی بودن ادراك «زمان» هم دلايلی مشابه دلايل ماقبل تجربی بودن «مكان» می‌آورد و ما برای حفظ اختصار از ذكر آن خودداری كرديم.اينك عين عبارات كانت در اول كتاب «سنجش خرد ناب» درباره ماقبل تجربی بودن شناخت «مكان» :1. «مكان»، يك مفهوم آروينی (تجربی) نيست كه از تجربه‌های بيرونی آهنجيده (مجرّد) شده باشد.زيرا برای آن كه احساس‌های معينی به چيزی بيرون از من، مربوط شوند و نيز برای آن كه من بتوانم، آن احساس‌ها را در بيرون و در كنار يكديگر و در نتيجه نه صرفآ متفاوت، بلكه در حيّزهای (موقعيت‌های) گوناگون تصور كنم، برای اين امر بايد تصور مكان، خود در بن نهاده شود.بنابراين تصور «مكان» نمی‌تواند از نسبت‌های پديدارهای بيرونی از راه تجربه وام گرفته شود، بلكه اين تجربه بيرونی، خود تازه فقط از راه تصور مكان، ممكن می‌گردد.  2. «مكان»، يك «تصور ضروری» پرتوم (ماقبل تجربی) است كه در پايه همه «سهش‌های بيرونی» قرار دارد. ـ هرگز نمی‌توان تصور كرد كه مكان وجود نداشته باشد. بنابر اين مكان همچون شرط امكان پديدارهای بيرونی است و نبايد همچون تعيّنی كه به برابرايستاها وابسته باشد، نگريسته شود.«مكان» يك تصور پرتوم است كه ضرورتآ در بن «پديدارهای بيرونی» قرار دارد.3. «قطعيت» همه آغازه‌های (قواعد كلّی) هندسی و امكان ساخت‌های پرتوم آن‌ها بر پايه اين «ضرورت پرتوم» قرار دارد. در حقيقت اگر اين تصور «مكان»، مفهومی بود كه افدوم بدست آمده باشد، يعنی از تجربه عمومی بيرونی منتج باشد، نخستين آغازه‌های تعريف رياضی چيزی نمی‌بودند جز دريافت‌های حسی. در اين صورت آغازه‌های نخستين رياضی، دارای همه جنبه‌های تصادفی دريافت حسی می‌بودند و ديگر «ضروری» نمی‌بودند كه اندر ميان دو نقطه فقط يك خط مستقيم ممكن باشد بلكه تجربه می‌بايستی همواره اين امر را نشان دهد. ولی آنچه از تجربه به وام گرفته می‌شود دارای كليت نسبی است، كه از «استقراء» به دست می‌آيد. پس فقط می‌توان گفت، بر طبق آنچه تا كنون مشاهده شده، مكانی يافت نشده است كه بيش از سه بعد داشته باشد.4. ... مكان واحد و يگانه است...5. مكان همچون يك چندی داده شده بی‌پايان متصور می‌گردد.  ـ   الف: زمان چيزی نيست كه لنفسه برجا باشد. يا همچون تعيّن عينی به شیءها دوسيده (ملحق) شده باشد، و در نتيجه اگر همه شرط‌های ذهنی سهش شیءها را منتزع كنيم، باز بر جای بماند .ب: «زمان»، شرط صوری پرتوم همه پديدارهاست، عمومآ.پ: «مكان»، همچون صورت ناب همه سهش‌های بيرونی، چونان شرط پرتوم، تنها به پديدارهای بيرونی محدود می‌شود....بدينسان «زمان»، در حقيقت شرط بی‌ميانجی پديدارهای درونی (روح ما) را تشكيل می‌دهد، و درست به همين سبب، با ميانجی، شرط پديدارهای بيرونی را.    


    نقد و بررسی ما برادّعاهای حسگانی كانتدر قوه حس 






    كانت: 1ـ شناخت «محسوسات خارجی» تنها شناخت نخستين نيست و «شناخت من از خودم»، شناختی بی‌واسطه و غيرحسی ولی نخستين است«جان لاك» در كتاب «تحقيق در فهم بشر» در اين مورد، صراحتآ می‌گويد كه ما سه نوع علم داريم :1. يك نوع علم ما، «به وجود خودمان و آنچه در درون ذهن‌مان» است كه اين شناخت‌مان از خودمان و درون ذهن‌مان، شناختی بی‌واسطه است و در شناخت، مقام درجه يك را دارد.2. شناخت‌مان، نسبت به «چيزها و اجسام خارج از ما» است كه شناخت ما از آن‌ها توسط «حس» انجام می‌گيرد و به خاطر تأثير آن اجسام در حواس‌مان است و در شناخت، مقام درجه دوم را دارد.3. شناخت عقلی برهانی است.او در كتاب چهارم «تحقيق در فهم بشر» در فصل يازدهم‌می‌نويسد :1ـ در علم «به وجود اشياء»، فقط به‌واسطه «احساس»، قابل حصول است،  2ـ علم ما نسبت به خودمان، «علم شهوديست».  3ـ وجود خدا را هم «عقل» صريحآ به مااعلام می‌كند چنانچه بيان شده.اما علم به وجود اشياء فقط به واسطه حواس، ممكن است... .هيچ آدمی نمی‌تواند نسبت به هستی موجود ديگری، علم داشته باشد مگر اين كه آن موجود در او تأثيری كند و ادراك شود... .پس دريافت بالفعل تصور ما از خارج است كه ما را متوجه به وجود ساير اشياء می‌سازد و به ما معلوم می‌دارد كه در آن موقع، چيزی در خارج ما هست كه علّت تصور ماست».  اين گفته كانت، تحت تأثير ارسطوييان مبنی بر اين كه «نخستين تصورات‌مان تنها تصورات حسی هستند» خلاف بديهی است.اعتراف كانت به بی‌واسطه بودن شناخت من از خودم :كانت: ما بحق می‌توانيم حكم كنيم كه:فقط آنچه در خود ما هست می‌تواند بی‌ميانجی (بدون واسطه) دريافته شود؛... چون بيرونگان در من نيست، پس من آن را در خوداندريافت خويش.... نمی‌توانم يافتن.  «كانت»، در ويراست نخست كه چنين گفته است، در ويراست دوم چون متوجه می‌شود كه اعترافش به «بی‌واسطه بودن شناخت من از خودم»، اعتراف به اين است كه شناخت من از خودم، شناختی حسی و توسط حس نيست، اين جملات را حذف می‌كند، زيرا آنچه در بيرون من است نياز به واسطه حسی دارد تا من را با تأثيرش در حواس پنجگانه‌ام متوجه وجودشان كنند، اما آنچه در درون من است، همچون خود ذهنم، بی‌واسطه من از وجودش آگاهم و نياز به تأثير بر حواسم ندارد، همچنان كه من از تصورات حسی‌ام بی‌واسطه آگاهم و هر شناخت با واسطه هم بايد بالاخره منتهی شود به شناختی بی‌واسطه تا من بتوانم از آن آگاه شوم. و شناخت اشيای خارجی از اين جهت نيازمند وساطت حس‌اند كه چون بيرون از من هستند راهی به شناخت آن‌ها جز توسط حس و تأثير بر حواس نيست.
    كانت: 2ـ كار «نيروی حسگانی» تنها توليد تصورات نيست بلكه توليد «تصديقات حسی» هم هستاما مطلب دوم كانت مبنی بر اين كه «كار حس، تنها توليد تصورات حسی است نه توليد تصديق حسی» از بالاترين و خلاف بديهی‌ترين گفته‌های كانت است، زيرا چه كسی شك می‌كند در وجود تصديقات حسی بيرونی و تصديقات بی‌واسطه درونی و تصديقات عقل، مثلا وقتی من با چشم خود آب را می‌بينم و با دست خود خنكی آن را احساس می‌كنم و با خوردن آن رفع عطش می‌كنم اگر كسی از من بپرسد آيا تو در وجود اين آب شك داری؟ می‌گويم هرگز! اگر بگويد به چه دليل شك نداری؟ می‌گويم، چون با حواس خود وجود آن را احساس و تصديق كردم و تصديق به وجود چيزی از راه فهم مثل از راه استدلال و يا اخبار شخصی معتبر غير از تصديق حسی است، مثلا وقتی كسی می‌گويد كه اين آب جوش است و من به حرف او اطمينان می‌كنم يا از بخار آن می‌فهمم كه جوش است غير از آن وقتی است كه دستم را داخل آن كردم و گرمای آن را احساس می‌كنم. همچنان كه اگر كسی بخاطر درد ناله می‌كند و اطمينان می‌كنی كه ناله او دروغين نيست، می‌فهمی كه دندان يا دل او درد می‌كند. اما با فهميدن اين كه فلانی درد دارد، احساس درد به منی كه می‌فهمم وارد نمی‌شود و فرق می‌كند با آن وقت كه خودم دندانم درد كند كه درد را احساس می‌كنم و يا بخاطر علاقه زياد به مريض، درد او را مقداری در خودم تجسم كنم، در هر حال فهم وجود چيزی غير از احساس وجود آن و تصديق حسی به آن است.كانت گويا متوجه فرق اين دو از هم نشده است.اما اگر من بگويم اجتماع نقيضين محال است و او بپرسد، آيا يقين داری؟ می‌گويم: آری ـ وقتی بپرسد، از كجا يقين داری؟ می‌گويم از طريق عقلم و نيز وقتی از وجود تصميم راجع به كاری سؤال می‌كند، آيا چنين تصميمی داری؟ می‌گويم: آری ـ بعد سؤال می‌كند، از كجا يقين داری كه چنين تصميمی داری؟ می‌گويم: از آنجا كه راجع به تصميمات درونی خودم آگاهی بی‌واسطه درونی دارم.در هر حال «تصورات نخستين» دو منبع بيشتر ندارند كه يكی تصورات بی‌واسطه درونی من از وجود خودم (از اختيار خودم و غيره) باشد و ديگری، تصورات حسی كه از طريق حواس پنجگانه بدست می‌آورم، اما «تصورات عقلی» همچون تصور عليت و غيره از تصوراتی است كه يا از تصورات بی‌واسطه درونی و يا از تصور محسوسات بيرونی انتزاع شده است.اما «تصديقات» نيز يا «تصديقات حسی»، يا «تصديقات درونی بی‌واسطه شهودی» و يا «تصديقات عقلی استدلالی» است (كه يا به كمك تصديقات شهودی درونی و يا به كمك تصديقات حسی‌بيرونی و يا هر دو انجام می‌گيرد و عقل تصور يا تصديق نخستين از خود ندارد) و يا تصديقی است كه از راه اخبار ديگران به من و اعتماد به قول آن‌ها آمده است، در نتيجه اين كه تصورات و تصديقات ما از اين منابع است و «هر كدام از اين منابع» برای خود، هم تصور دارند و هم تصديق، غيرقابل انكار است. «اين كه تصور حسی را مولود حس و تصديق حسی را مولود فاهمه بدانيم» بر خلاف واقع است.و مقولات كانت يعنی «مفاهيمی را كه كانت آن‌ها را ماقبل تجربه و متعلق به فاهمه می‌داند» بعضآ از مفاهيم و تصديقات حسی بوده و بعضی ديگر از مفاهيم عقلی و تصديقات عقلی بوده كه در بخش بعدی كتاب مفصلا درباره آن‌ها صحبت می‌كنيم.خلاصه اين كه تا به حال روشن شد كه هر دو گفته كانت در بخش اول كتابش باطل است: (1ـ تمام تصورات نخستين ما، حسی هستند 2ـ كار حس، تنها توليد تصور است نه تصديق).
    كانت: 3ـ آری، ادراك «زمان و مكان» ماقبل تجربی هستند اما زمان و مكان واقعی هم داريم كه ظرف موجودات خارجی فيزيكی هم هستند، چه ما آن‌ها را احساس بكنيم يا نكنيماما اين كه كانت گفته، ادراك «زمان و مكان» را ادراكی فطری و ماقبل تجربی برای انسان می‌داند، گفتاری دور از عقل نيست، حتی يك دستگاه تصويربرداری تا در درون خودش مكانی و صفحه‌ای برای گرفتن تصوير نداشته باشد، هرگز نمی‌تواند تصويربرداری كند، همچنان كه اگر بخواهد از رفتار انسان‌ها كه در آن رفتار، «زمان» است تصويربرداری كند بايد از دستگاه فيلم‌برداری كه در آن با گردش زمانمند فيلم آمادگی برای ثبت حوادث در زمان را داردتصويربرداری كند، نه با دوربين تصوير برداری ساده‌ای كه آمادگی فيلم‌برداری و تصاوير متغير در زمان را ندارد؛ در نتيجه در ذهن انسان هم اگر ادراكات مكان و زمان تعبيه نشده باشد، امكان دريافت تصاوير كه نيازمند مكان دريافتی هستند و امكان ادراك زمان كه نيازمند آمادگی زمانی ذهن هستند هرگز ممكن نيست و خلاصه اين كه آمادگی مكانی و زمانی ذهن برای گرفتن تصاوير متغير، غيرقابل انكار است.اما در فرد انسانی علاوه بر اين كه يك «آمادگی مكانی و زمانی درونی» برای حفظ و يادآوری داده‌های حواس پنجگانه‌اش لازم است كه بدون «مكانی درونی» ممكن نيست، همچنين بطور فطری در هنگام ديدن و... می‌داند كه آنچه می‌بيند و می‌شنود و غيره در «مكانی بيرونی» است، مثلا خورشيد و ماه در «مكانی بيرونی» هستند و در بيرون از من می‌گردند. ]و با گردش خارجی‌شان در زمان، مقدار گذشت زمان را به ما نشان می‌دهند. [و اين دانستن وجود «مكانی درونی» كه ما آن را «درون ذهن» می‌ناميم، از طريق حسّ نيامده است و لذا می‌توان ادراك و فرض كرد كه هيچ محسوسی وجود ندارد (يا در آينده وجود نخواهد داشت يا معدوم می‌گردد) اما نبود «مكان مطلق و زمان مطلق» هرگز قابل ادراك نيست؛ زيرا ادراك وجود مكان بيرونی و وجود مكان درونی، همانا ذاتی نيروی ادراك است.اما آنچه دور از عقل است اين كه، كانت زمان را تنها مخصوص حس می‌داند و از واقعيت داشتن آن غافل است، در حاليكه «موجودات خارجی فيزيكی» چه ما آن‌ها را احساس بكنيم و يانكنيم، در مكانی خارجی وجودی واقعی دارند و نيز در زمانند و حركت افلاك معنی ندارد كه در زمان نباشد و نيز رشد گياهان چه ما آن‌ها را احساس بكنيم يا نكنيم، انجام می‌گيرد و ممكن نيست اين رشد در زمان نباشد.
    كانت: 4ـ «مكان»، صورت «تصورات حسی اجسام» در درون هم هست«كانت» در ابتدای كتاب «سنجش خرد ناب» در «حسيك ترافرازنده» می‌نويسد، «مكان» تنها «صورت حس بيرونی» و «زمان» تنها «صورت حس درونی» است  اما در «روح‌شناسی» می‌نويسد، لااقل شخص مقدار گذشت زمان از طريق حس بيرونی را از گردش خورشيد و ماه و... بدست می‌آورد (و به قول ما از گذشت عقربه ساعت) پس حتی به اعتراف كانت، زمان صورت حس بيرونی هم هست (بر خلاف گفته سابق كانت).  اما در همين حسيك‌ترافرازنده اول كتابش در قسمت زمان همچنين می‌نويسد كه :كانت: شیءهای فی‌نفسه، مستقل از فهمی كه آن‌ها را بشناسد، ضرورتاً دارای قانونمندی خود هستند.  «كانت» : حسيك ترافرازنده ـ بهره دوم درباره زمان :شرح متاگيتيانه مفهوم زمان:...شرح ترافرازنده مفهوم زمان:...نتيجه‌های قياسی از اين مفهوم‌ها :«الف ـ «زمان»، چيزی نيست كه لنفسه بر جا باشد...ب ـ «زمان»، چيزی نيست مگر «صورت‌حس‌درونی»، يعنی صورت سهيدن خودمان و حالت درونی‌مان.  نقد ما: اما همانگونه كه بر خلاف گفته كانت، «زمان» هم ظرف «موجودات فی‌نفسه خارجی است هم صورت تصورات حس درونی» است، آيا «مكان» هم آنطور كه كانت می‌گويد، تنها صورت حس بيرونی است يا آن كه «مكان»، همچنان كه صورت مكانی «موجودات خارجی و حوادث بيرونی» است همان مكان، صورت درونی «تصورات حسی و تخيلات حسی» درونی ما هم هست؟حق اين است كه «تصورات حسی و تخيلات درونی از اجسام خارجی» نيز بدون فرض «مكانی درونی و فضايی ذهنی» ناممكن است.و لذا هيوم به اين «مكان و فضای درونی ذهنی» اعتراف و تصريح می‌كند و نيز در فلسفه باستان و ارسطويی هم با اين دليل كه تخيلات و تصورات حسی نيازمند به مكان درونی است. (ابن‌سينا در اشارات، نفس حيوانی را كه محل تصورات حسی و تخيلات حسی و تحريكات حركتی و اراده هست، دارای مكان می‌داند.)و جان لاك هم (همچون متكلمين)، محل نفس انسانی را بدن می‌داند و نفس انسانی را مكانی و زمانی می‌داند بر خلاف فلاسفه ارسطويی كه نفس انسانی را فوق زمان و مكان می‌دانند و (امام صادق (ع) هم مخ را محل روح انسانی دانسته و قرآن هم بدن را ظرف نفس انسانی می‌داند و با حرف «فی» كه در عربی به معنی مكان می‌آيد، آورده است. درباره جسم آدم، وقتی توسط جبرائيل آماده شد، خداوند روح را در آن می‌دمد و لذا در قرآن، خداوند می‌فرمايد: «نفحت فيه من روحی» و در سوره سجده هم حكايت می‌كند، وقتی جنين طفل، آماده گرفتن روح شد، می‌فرمايد: من خلقتی جديد در آن قرار دادم).(و ابن سينا چنين استدلال می‌كند: ما وقتی در درون خود صورت انسان يا چيز ديگری را تصور می‌كنيم بدون شك، نيمه راست اين تصوير در مكانی است كه غير از مكان نيمه چپ آن است و نيز نيمه فوقانی آن در مكانی است غير از مكان نيمه تحتانی آن صورت، يعنی پس در نتيجه اين كه، نفس حيوانی كه دارای حس و اراده است زمانی و مكانی است و فوق زمان و مكان نيست).اصلا گفتن «بيرونی و درونی» از تقسيمات «مكان» است، همچون درون كشور و بيرون از كشور يا درون خانه و بيرون آن يا درون خودم و بيرون خودم و... همچنان كه «گذشته و حال و آينده» از تقسيمات زمان است.نتيجه اين كه اين گفتار كانت كه :«مكان تنها صورت حس بيرونی است و زمان تنها صورت حس درونی است»، گفتاری بی‌اساس و خلاف بديهی عقل است.  




     

    سيد محمد رضا علوي سرشكي  
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :