استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • حس گرايى هيوم  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • شکاکیت و حس گرايى هيوم


    شكاكيت هيوم
    نكته‏اى كه در اينجا باقى  می ‏ماند، شكاكيت هيوم است كه بايد بدانيم از چه نوع است. آيا شكاكيت او از نوع شكاكيت سوفسطائيان است كه سرچشمه‏اش ترديد و شك در محسوسات بود؟ يا شكاكيت در معقولات كه پيرهون به خاطر تعارض فيلسوفان در استدلالات عقلى، آن را به شكاكيت در محسوسات افزود؟ در هر حال، حق اين است كه هيوم گرچه شك در محسوسات را مطرح  می ‏كند، به كمك شناخت فطرى كه در طبيعت انسان است، خيلى زود از اين شكاكيت بيرون  می ‏آيد و  می ‏گويد: طبيعت، يقين به وجود محسوسات در خارج را به عقل ما وا نگذارده است تا فيلسوفان از راه استدلال‏هاى عقلى به آن يقين و علم پيدا كنند بلكه مردم عوام و حتى كودكان نيز در وجود محسوسات خود، شك نمی ‏كنند و علم به وجود محسوسات در خارج، علمی  است كه در نهاد و فطرت و طبيعت ما تعبيه شده است.
    اما در قلمرو معقولات، هيوم «رياضيات» ـ چه حساب و چه هندسه ـ را از دايره نقد خودش خارج  می ‏كند و  می ‏گويد: ما در قضاياى رياضى، گزاره را عقلاً از مفهوم نهاد در  می ‏آوريم و گزاره در واقع جزئى از مفهوم نهاد است و چون در قضاياى رياضى، سلب گزاره از نهاد به تناقض  می ‏انجامد، حمل گزاره بر نهاد، ضرورى است زيرا حمل هر چيزى بر خودش ضرورت دارد؛ يعنى «الف ضرورتا هميشه الف است» و «ب هميشه بالضروره ب است». خلاصه اينكه به نظر هيوم در معقولات، قضاياى رياضى بيرون از دايره شكاكيت و نقد قرار دارند. بعلاوه از نظر او، تنها فلسفه نقادى از نقد فلسفه، خارج است يعنى اينكه ما در فلسفه نقادى، عقلاً  می ‏توانيم بفهميم كه در قضاياى فلسفى مابعد الطبيعه كه از نوع قضاياى عقلى هستند، به آگاهى جديدى نمی ‏توانيم برسيم. پس ـ به نظر وى ـ بهتر است كتاب‏هاى فلسفه و مابعد الطبيعه را بسوزانيم و وقت خود و ديگران را بيهوده صرف چنين مهملاتى نكنيم!

    حس گرایی هیوم

    آخرين نكته مربوط به هيوم، در باره انتساب وى به حس گرايى است كه بايد دانست از چه نوع است؟
    بعضى  می ‏گويند حس گرايى هيوم از نوعى است كه قبل از او جان  لاك داشت و هيوم آن را كامل كرد. منشأ اشتباه اينان از آنجا است كه ديده‏اند «لاك» در آغاز كتاب پژوهشى در فهم بشر  می ‏گويد «تمام تصورات نخستين ما يا از شهود درونى و يا از شهود بيرونى سرچشمه  می ‏گيرد» و خيال كرده‏اند كه مقصود او از شهود درونى همان «حس» است، غافل از آنكه مقصود لاك از شهود درونى همان شهود بى واسطه آد می  نسبت به وجود خود و اراده خويش است كه در اصطلاح ارسطوئيان به آن، علم حضورى  می ‏گويند و امكان خطا در آن نيست. اين شهود درونى در مقابل شهود حسى بيرونى (بيرون از ذهن) است كه به واسطه حس انجام  می ‏گيرد (چه حواس پنج گانه كه محسوس در آنها خارج از بدن است يا احساس گرسنگى و تشنگى كه محسوسِ هر دو داخل بدن است گرچه هر دو بيرون از ذهن قرار دارند) و چون حسى است امكان خطا در آنها هست يعنى ممكن است انسان چيزى را ببيند و خيال محض باشد همچون سراب، يا احساس گرسنگى كند در حالى كه شكمش پر از غذا است. اصولاً از آنجا كه جان لاك به غير از مقوله شناخت فطرى، دنباله‏رو دكارت است، انديشه‏هاى ياد شده را دقيقا از دكارت وام گرفته است. به همين دليل، لاك علم را به سه نوع تقسيم  می ‏كند:

    1- علم شهودى درونى بى واسطه به وجود خود

    2- علم حسى به موجودات خارجى محسوس

    3- علم استدلالى مثل علم ما به وجود خدا عين عبارت لاك در كتاب چهارم از رساله تحقيق در فهم بشر (فصل سوم، بند 21) چنين است:

    [1] ما يك علم شهودى نسبت به خودمان داريم

    [2] و يك علم برهانى در باب وجود خدا

    [3] و علم محسوس نسبت به مسائل ديگر[1] و در جاى ديگرى از همين كتاب چهارم (فصل 9، بند 2)
     می ‏نويسد: سه نوع علم وجود دارد...: اولين علم ما نسبت به هستى خودمان است كه شهودى است... اگر من در باره همه اشياء، ترديد كنم، همان ترديد، مرا متوجه به هستى خودم  می ‏كند كه نمی ‏توانم در باره آن، ترديد كنم.[2]

    وى در كتاب دوم از رساله مذكور (فصل 23، بند 15)  می ‏نويسد:

    از بى‏فكرى است كه تصور كنيم حواس ما به ما نشان نمی ‏دهند مگر اشياء مادى را. هر عمل احساس را كه خوب ملاحظه كنيم از هر دو جهتِ طبيعت يعنى جسمانى و روحانى، عقيده يكسان در ما ايجاد  می ‏كند. زيرا همان طور كه با ديدن و شنيدن الخ  می ‏بينيم كه در خارج از ما يك موجود جسمانى است كه موضوع احساس ما است، با يقين بيشتر، مشاهده  می ‏كنيم كه درون ما يك امر روحانى است كه  می ‏بيند و  می ‏شنود. بايد اذعان كنيم كه اين نمی ‏تواند عمل يك موجود مادى خشك غير ذى حس باشد و ممكن نيست بدون يك موجود غير مادى حصول يابد.

    لاك در اين جمله تصريح  می ‏كند كه ما در شهود بيرونى، يك موجود جسمانى مادى را شهود  می ‏كنيم و در درون خود، يك موجود روحانى غير مادى را مورد شهود قرار  می ‏دهيم. روشن است كه مقصود از مشاهده «وجود روحانى و غير مادى و غير جسمانى درونى» كه همان فاعل انديشه باشد هرگز مشاهده حسى نيست زيرا مشاهده حسى، مربوط به مشاهده موجودات جسمانى محسوس است نه مشاهده موجودات روحانى و غير مادى كه نامحسوس هستند و هيچ ترديدى در آن رخ نمی ‏دهد، مثل علم هر كس به وجود خود.

    خلاصه اينكه استفاده لاك از كلمه «شهود» در دو مورد:
    1- علم بى‏واسطه ما به خود و 2- علم ما به موجودات محسوس خارجى، خوانندگان غير متعمق را به اين خطا در انداخت كه خيال كنند او (جان لاك) نيز مانند حس گرايان، شناخت را منحصر به شناخت حسى موجودات محسوس مادى  می ‏داند و به شناخت بى‏واسطه درونى يعنى علم حضورى به وجود فاعل انديشه كه موجودى روحانى و غير مادى است معتقد نيست.

    اما ديديم كه گفتار لاك در تقسيم سه گانه علم، حكايتى غير از اين داشت كه در باره او گمان برده‏اند. نيز تصريح او به اين نكته كه ما همچنانكه موجودات مادى و جسمانى خارجى را از طريق حس  می ‏شناسيم، وجود خودمان را به عنوان فاعل انديشه كه موجودى نامحسوس و غير مادى و غير جسمانى است به طور مستقيم و بدون واسطه  می ‏شناسيم و امكان ترديد و خطا در آن نيست (يعنى ممكن نيست من در اينكه « می ‏دانم هستم»، خطا يا شك كنم در حالى كه در «شناخت‏هاى حسى» به موجودات خارجى ممكن است خطا كنم و با نزديك شدن به آبى كه از دور  می ‏بينم، دريابم كه خيال باطل در سر پرورانده‏ام و آن آب در واقع چيزى جز سراب نبوده است)، عقيده وى را در عدم انحصار شناخت به شناخت حسى نشان  می ‏دهد. در هر حال در اين دو جهت، لاك كاملاً همچون دكارت سخن  می ‏گويد و مانند همه واقع گرايان، هم به شناخت حسى خارجى نسبت به اجسام خارجى محسوس معتقد است و هم به شناخت مستقيم و بى‏واسطه درونى به وجود خود كه آن را علم شهودى بى‏واسطه يا علم حضورى  می ‏نامند و هم علاوه بر اين دو به وجود خدا از طريق استدلال و برهان؛ يعنى او به سه نوع علم قائل است:

    1- علم حضورى به وجود خود

    2- علم حسى به موجودات مادى خارجى

    3- علم عقلى همچون استدلال به وجود خدا به عبارت ديگر، لاك مبدأ نخستين شناخت را منحصر به حس نمی ‏داند بلكه براى شناخت‏هاى نخستين، دو مبدأ معرفى  می ‏كند بدين قرار:

    1- شناخت حسى نسبت به محسوسات جسمانى خارجى

    2- شناخت شهودى بى‏واسطه به وجود خود در نتيجه، وى شناخت‏هاى عقلى همچون شناخت خدا را در زمره شناخت‏هاى نخستين ن می ‏شمارد بلكه شناخت‏هاى عقلى را از جمله شناخت‏هايى  می ‏داند كه در مرتبه پس از اين دو نوع شناخت (حصولى حسى و حضورى درونى) قرار دارند. با اين توضيح، ديگر جايى براى آن كه جان لاك را از حس گرايان بدانيم، باقى نمی ‏ماند بلكه بايد گفت او هرگز حس گرا ـ به معناى اصطلاحى ـ نيست همچنانكه عقل گرا ـ به مفهوم اصطلاحى (ارسطوئى افلاطونى) ـ نيست. او يك واقع گرا است كه هم به شناخت حسى و هم به شناخت شهودى بى‏واسطه درونى يعنى به علم حضورى معتقد است و هم پس از اين دو، به شناخت عقلى قائل است كه شناخت عقلى از شناخت‏هاى نخستين نيست و وى هر كدام را در جاى خود قبول دارد و اين جز محصول واقع گرايى جان لاك نيست.

    پس اين كه در كتاب‏هاى تاريخ فلسفه، غالبا جان لاك را جزو حس گرايان  می ‏آورند خطايى بزرگ است و از بى‏توجهى به عمق فلسفه ناشى  می ‏شود. اما هيوم چنانكه گذشت همچون ارسطو،شناخت نخستين را منحصر به حس  می ‏داند با اين تفاوت كه در قبول شناخت‏هاى عقلى مفيد، به گستردگى ارسطوئيان پيش نمی ‏رود و شناخت عقلى مفيد را منحصر به رياضيات و نيز شناخت فلسفه واقع گرا را به فلسفه نقادى منحصر  می ‏داند و به شناخت عقلى ماوراء الطبيعه قائل نيست و آن را شناخت مفيد نمی ‏داند (بلكه تكرار بى فايده مفاهيم و بازى با الفاظ  می ‏شمارد).

    با آنكه بعضى از حس گرايان افراطى  می ‏خواستند حتى رياضيات را از نوع شناخت‏هاى حسى محسوب كنند، هيوم شناخت رياضى را از نوع شناخت‏هاى عقلى ـ آن هم شناخت عقلى مفيد ـ  می ‏داند. به طور خلاصه  می ‏توان گفت كه هيوم حس گرا است و يا حتى  می ‏توان او را حس گراى افراطى دانست اما نه حس گراى خيلى افراطى كه حتى رياضيات را هم از شناخت‏هاى حسىِ جزئى بداند. از همين رو وى در قرن بيستم مورد توجه پوزيتيويست‏هاى منطقى قرار گرفت.

    اين بود شمه‏اى از زندگينامه هيوم و كار و افكار او در قسمت شناخت‏شناسى. اما تفصيل نظريات او را در باره «شناخت»، در متن كتاب در ضمن دو بخش (1- تصورات؛ 2- تصديقات) ملاحظه خواهيد كرد.

    سيد محمدرضا علوى سرشكى زمستان 1386



    [1]- تحقيق در فهم بشر، ص 200.

    [2]- همان، ص 334.