استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • مفهوم جوهر و عرض  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • مفهوم جوهر و عرض


    مقصود از اصطلاح جوهر در اصطلاح فلسفه باستان همان موصوف يعنى موصوفِ صفات خارجى است و مقصود از اصطلاح عرض همان صفتى است كه موصوف در خارج به آن متصف  می ‏گردد. اما نه هر موصوفى را به قول مطلق جوهر  می ‏گويند و نه آنكه هر صفتى را به قول مطلق عرض  می ‏خوانند بلكه «موجود خارجى» را كه  می ‏تواند متصف به صفات خارجى و واقعى گردد جوهر  می ‏نامند همچنانكه «صفت واقعى و خارجى» را كه در قبال آن صفت، ما به ازايى در خارج است عرض  می ‏نامند مثل صفت سفيدى و سياهى و رنگ و ... براى جسم خارجى نه صفات قراردادى همچون رياست و مالكيت و نه صفات انتزاعى (كه موجودى در مقايسه با موجودى ديگر به آنها متصف  می ‏شود) مثل بالا و پايين و ... بلكه مقصود از عرض همان صفاتى است كه براى خود ماهيت و موجوديتى خارجى دارند و وجودشان در خارج است همچون صفت درد و لذت براى ذهن و نفس و صفت سفيدى و سياهى و قرمزى براى جسم.
    به اين ترتيب، تعريف جوهر هم روشن  می ‏شود. جوهر همان موجود واقعى و خارجى است كه  می ‏تواند متصف به صفات واقعى و خارجى شود. به عبارت ديگر، «جوهر» در خارج به عنوان خودش مطرح است نه به عنوان صفت براى موجودى ديگر بر خلاف «عرض» كه در خارج موجود است به عنوان صفت براى موجودى ديگر كه جوهر باشد. مثلا اشكال هندسىِ كره يا مكعب و يا بيضى و ساير شكل‏هاى هندسى در خارج وجود دارند.  می ‏توان پرسيد: اين شكل هندسى، در چه جسمی  موجود است و به تبع وجود چه جسمی  وجود دارد؟ اما وقتى  می ‏گوييم جسم در خارج است، هرگز گفته نمی ‏شود: در چه چيزى و به تبع وجود چه چيزى در خارج وجود دارد؛ چون وجود شكل و رنگ در خارج، خود به خود ممكن نيست و وجودشان در خارج تابع وجود جسمی  است كه موضوع اين صفتِ رنگ و شكل است اما خود جسم ـ كه جوهر است ـ  می ‏تواند در خارج موجود باشد نه به تبع موجوديت چيز ديگرى.
    حال كه معناى جوهر و عرض در اصطلاح قديم و اصلى‏شان روشن شد، چه كسى  می ‏تواند منكر جوهر باشد و بگويد: رنگ و اشكال هندسى در خارج وجود دارند اما بدون جس می  كه اين صفتْ عارض بر آن باشد و يا اينكه عقل و علم در خارج وجود دارد اما بدون وجود ذهن و بدون موجود انسانى كه موضوع اين صفتِ علم و عقل باشد. هيچ عاقلى چنين نمی ‏گويد؛ بالاخص شخصيتى مثل هيوم كه در سخنانش به وجود اشياء خارجى از طريق حس و غريزه همگانى اعتراف دارد و نيز به وجود ذهن كه اين تصورات در آن واقع  می ‏شود و قائم به آن است. اينك ـ بار ديگر ـ عين عبارت هيوم:

    فلسفه، ما را  می ‏آگاهاند كه هر چيزى كه بر ذهن پديد می ‏آيد چيزى جز ادراك نيست و گسستگى و قيامش به ذهن است.[1] وى به وجود اشياء بيرونى و صفات آنها نيز اعتراف  می ‏كند، آنجا كه  می ‏نويسد: ... از سوى ديگر در ساير موارد من خو گرفته‏ام كه ببينم دگرگونى همسانى در زمان همسانى فرا می ‏آيد خواه حاضر باشم خواه غايب باشم، نزديك باشم يا دور باشم. لذا اين همسانى در تغييرات اشياء بيرونى و نيز ثبات آنها از ويژگى‏هاى اشياء بيرونى است.[2]

    هيوم در اين عبارت تصريح  می ‏كند كه چيزى در خارج است كه ثبات و تغيير در آن واقع  می ‏شود؛ يعنى موضوع واقعى در خارج است كه اين «ثبات و تغييرات» در آن رخ  می ‏دهد و موضوع اين ثبات و تغييرات است كه در اصطلاح فلسفه قديم همان «جوهر» مادى و جسمانىِ خارجى باشد.

    اين بود مفهوم جوهر در اصطلاح قدما چه آنان كه جوهر مادى و جوهر جسمانى را چيزهاى ثابت و تغيير ناپذير  می ‏دانستند مثل پارمنيدس و پيروان او چه آنان كه همه چيز را در حال تغيير و تحول  می ‏دانستند مثل هراكليتوس و پيروان فعلى‏شان. در هر حال هيچ عاقلى نمی ‏تواند به اين معنا كه در باره جوهر گفته شد، منكر وجود جوهر باشد و بگويد: صفات مثل اشكال هندسى و رنگ و غيره و يا علم و جهل و ... بدون آنكه جوهر خارجى به نام ماده يا موجود انديشنده در خارج باشد  می ‏توانند وجود پيدا كنند و يا تصورات بدون آنكه ذهنی  باشد  می ‏توانند وجود داشته باشند. هرگز هيوم چنين نگفته است.

    سید محمد رضا علوی سرشکی


    [1]- فيلسوفان انگليسى، فصل هيوم، ص 312، به نقل از رساله هيوم.
    [2]- همان.