استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • پيدايش عقل، حس، علوم فطرى و موجود انديشنده  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • پيدايش عقل، حس، علوم فطرى و موجود انديشنده


    چيزى كه نظريه هيوم و داروين و مادى گرايان ديگرى از اين قبيل را كنار  می ‏زند، اين است كه  می ‏بينيم وجود هر كدام از ما به عنوان «موجود انديشنده» (يعنى موجود بسيط واحد و داراى فهم و اختيار) كه نمی ‏تواند مادى باشد، براى ما قطعى‏تر از وجود ماده است و انحصار جهان در موجودات مادى (چنانكه توضيح داده شد)، فاقد هر گونه دليل مناسب است و آنچه به طور عادى (و فطرى و طبيعى) بايد آن را پذيرفت، اين است كه علاوه بر وجود ما كه به عنوان
    موجودى داراى فهم و اختيار، پديده‏اى مادى نيست، موجودىمادى هم در خارج وجود دارد كه موضوع آزمايش‏هاى فيزيكى و شيميايى و ... ما است و بدن ما نيز از همان ماده است؛ ماده‏اى كه از الكترون و پروتون تشكيل شده و طبق قوانين جبرى فيزيك (بدون فهم و اختيار) كار  می ‏كند.حتى حواس ما آنچه را در برخورد با خارج حس  می ‏كند تنها احساس مناسبى است كه آن احساس هم مادى نيست. البته محرك خارجى آن احساس، ماده است؛ يعنى رنگ، صدا، طعم و بو، درد، لذّت، و ... كه در برخورد اندام بينايى، شنوايى، و ... با امواج بيرونى (مادى) به وقوع  می ‏پيوندد، مادى هستند اما دردى كه بر اثر ضربه به ما وارد  می ‏شود و يا لذتى كه ما از بعضى غذاها  می ‏بريم يا خوشى و رضايتى كه از بو به ما دست  می ‏دهد يا رنگى كه در مقابل موجى خاص، احساس  می ‏كنيم هيچ كدام مادى نيستند بلكه چيزهايى هستد كه حواس ما در برخورد با عوامل خارجى، در درون ذهن ما ايجاد  می ‏كنند.
    حتى تصويرى كه ما در آينه  می ‏بينيم، تصويرى است كه در درون ما ايجاد  می ‏شود و ما آن را در خارج احساس  می ‏كنيم چون از نورهاى مختلفى كه از چپ و راست به آينه  می ‏خورد، عدسى چشم ما نور مناسبى به تناسبِ جهتِ ايستادن ما جدا  می ‏كند و تصوير كوچكى را در شبكه چشم ما به وجود  می ‏آورد. به همين سبب، در يك آينه تصاوير مختلفى ديده  می ‏شود. كسى كه سمت چپ آينه است، تصوير كسى را كه در سمت راست است در آينه  می ‏بيند و كسى كه سمت راست است، تصوير كسى را كه سمت چپ آينه است در آينه  می ‏بيند و خودش را در آن ن می ‏بيند. تصاوير آينه بر خلاف تصوير روى كتاب و يا تلويزيون، تصويرى دو  بعدى نيست و از همه جهات به يك نوع ديده نمی ‏شود در حالى كه تصوير تلويزيون دو  بعدى است و از هر سمت يك نوع ديده  می ‏شود، بلكه تصويرى است سه  بعدى كه ما آن را داخل آينه  می ‏بينيم نه روى آينه. اگر در فاصله يك مترى آينه ايستاده‏ايم آن را يك متر داخل آينه  می ‏بينيم و اگر در پنج مترى آينه ايستاده‏ايم آن تصوير را در پنج مترى داخل آينه  می ‏بينيم و اگر به آينه چسبيده‏ايم تصوير خود را چسبيده به خود آينه  می ‏بينيم. اين جلوه‏هاى مرئى در واقع در نيروى حِسگانى ما هستند و به بيان ديگر، ذهن ما است كه چنين نمودهاى مختلفى را درك  می ‏كند و گرنه در داخل آينه يعنى يك متر داخل آينه كه به عبارتى يك متر پشت آينه خواهد بود هيچ تصويرى وجود ندارد.
     حتى وقتى به طور مستقيم و بى واسطه به اجسام واقعى نگاه  می ‏كنيم، آنچه را  می ‏بينيم خود آن ماده خارجى نيست زيرا ماده خارجى اجسام، ذرات بسيار كوچك ات می  هستند كه خلأ ميان آنها بيشتر از مقدار جرم و حجم واقعى آنها است و از اين رو نور به راحتى از شيشه و هوا و آب عبور  می ‏كند. اگر ما در مورد اجسام رنگى، آنها را پر از ماده  می ‏بينيم چون نور را از خود ن می ‏گذرانند يا به طور كامل جذب  می ‏كنند، دستگاه حسگانى ما آن را به صورت جسم سياه احساس  می ‏كند و يا تصوير آن را به طور كامل به ما بر  می ‏گرداند كه ما آن را به صورت جسم سفيد احساس  می ‏كنيم و يا موج خاصى را به ما بر  می ‏گرداند كه ما آن را به رنگى خاص احساس  می ‏كنيم. در حالى كه در ماده موجود خارجى، تنها طول موج‏هاى نور با هم فرق  می ‏كنند ـ بعضى كوتاه‏تر و بعضى بلندترند ـ همچون امواجى كه روى آب تشكيل  می ‏شود. امواج آب، ريز يا درشت، هيچ كدام رنگ ندارند. نور هم چه طول موج آن كوتاه يا بلند باشد، رنگ ندارد. رنگ را نيروى حسگانى چشم ما در مقابل موجى خاص در ما ايجاد  می ‏كند. پس آنچه را كه صفات ثانوى اجسام  می ‏نامند همچون روشنى و تاريكى، احساسى است كه ما در مقابل اثر امواج و يا نورهاى مرئى، احساس  می ‏كنيم. نيز رنگ‏ها، طعم‏ها، بوها، صداها، دردها و لذت‏ها ... همگى ساخته روح ما و غير مادى هستند و به «جهان مادى» فاقد همه اين‏ها، رنگ و طعم و ... داده‏اند.
    در واقع اگر جهان مادى براى ما لذيذ و با صفا و ... شده، اين روح ما است كه به جهانْ طراوت و صفا و لذتى خاص داده است و تصورات و خاطراتى از اشياء غير مادى فراهم  می ‏كند كه ما آنها را صفات ماده  می ‏دانيم ولى در واقع صفات ثانوى ماده هستند. صفات اوّلى و واقعى ماده تنها همان طول و عرض و عمق يعنى حجم ماده و حركت و نيروى جاذبه و امثال اينها است كه در جهان خارج وجود دارد.
    جالب آن كه برترى انسان بر جانداران به «عقل» است كه مجهولات را كشف  می ‏كند و ممكن را از محال فرق  می ‏گذارد و حقوق طبيعى و عدالت طبيعى را از ظلم تشخيص  می ‏دهد و اين عقلْ ممكن نيست چيزى مادى باشد. وقتى حواس ما و تصورات حسى ما، مادى نيستند چگونه عقل، مادى باشد؟ خلاصه وقتى عقل و تصوراتحسى و آنچه متعلق به انسان و حيوان است، يعنى «روح» و آنچه متعلق به روح است امورى مادى ن می ‏توانند باشند، با فرضيه‏هاى
    مادى هم قابل توجيه نيستند. وجود علوم فطرى به طور بسيار حد اقل در انسان همچون مكيدن پستان مادر در نوزاد كه به طور فطرى وجود دارد و كودك از همان روز اوّلِ تولد آن را بلد است و راه رفتن در چهارپايان و ميمون‏ها و نوك
    زدن پرندگان به دانه در روز نخست حيات و اطلاع زنبور عسل كارگر از گياهان مفيد و غير مفيد در همان ابتداى تولد با وجود آنكه  پدر و مادرش ـ يعنى زنبور ملكه و زنبور نر ـ هرگز از گل‏ها و خصوصيات مربوط به آنها هيچ خبرى ندارند و صدها و هزارها نمونه ديگر از اين دست در عالم خلقت، هر كدام گواهى روشن بر اين حقيقت‏اند كه
    جهانْ منحصر به ماده نيست. اينك آيا جاى اين سؤال نيست كه: جهان كه در چند ميليارد سال قبل ايجاد شده و بدين صورتْ ازلى نبوده است، از كجا به اين هستى‏هاى مناسبِ غير مادى آميخته شده است؟ اين موجود انديشنده داراى فهم و اختيار و اين علوم فطرى و اين نظم محير العقول در ساختمان گياهان و جانداران، قلم بطلان بر تمام گفته‏هاى ماديون و منكران خدا  می ‏كشد و خدا را نه تنها به عنوان نظم دهنده ماده بلكه به عنوان خالق موجود انديشنده و خالق عقل و خالق حواس و خالق علوم فطرى در جانوران و ... معرفى  می ‏كند. اگر از همه اين موجودات غير مادى كه گفته شد صرف نظر كنيم و تنها به نظم خدادادى در بدن انسان و جانوران و گياهان و ... بنگريم كه اين نظم نامحدود در چند ميليارد سال قبل نبوده و با آنكه اصل در ماده اصل عدم تكامل بلكه اصل تناقص است، ايجاد شده كه در مقايسه با مصنوعات بشرى مقايسه‏اى كودكانه است (و مصنوعات بشرى در مقايسه با نظم و پيچيدگى عل می  آنها ـ حتى به اعتراف بعضى از خود دانشمندان منصف زيست‏شناس ـ ساخته‏هايى بچگانه است) هيچ توجيه معقولى براى اين نظم، جز اعتقاد به خدا وجود ندارد.

    سخن هيوم
    جالب توجه آن كه هيوم به نقل  از بعضى گفته است: «چه اشكال دارد كه سلسه علت و معلول‏ها تا بى‏نهايت پيش رود و
    ابتدايى نداشته باشد؟ يعنى انسان از انسان متولد شود و مرغ از تخم رغ و تخم مرغ از مرغ تا ازل و ابتدايى نداشته باشد.» و يا اين كه گفته است: «... جهان را تنها مادى بدانيم».

    نقد
    هيوم در اين سخن خود، تحت تأثير افكار فيلسوفان ارسطوئى وقديم است كه خيال  می ‏كردند جهان به همين صورت، ازلى و ابدى است؛ يعنى هميشه خورشيد و گياهان و زمين و نسل جانوران و انسان بوده و تا ابد هم خواهند بود. اگر هيوم در زمان ما به سر  می ‏بُردكه دانش بشر پيشرفت كرده و به طور عل می  ثابت شده كه جهان به همين صورت، ازلى و ابدى نيست و چند ميليارد سال قبل نه انسانى بوده نه گياهى و نه جانورى و حتى نه زمينى بوده و نه ماه و خورشيد و... و روزى هم خواهد رسيد كه خورشيد خاموش شود و ديگر هيچ جاندارى نباشد، حرف‏هايى چنين خلاف علم و عقل نمی ‏زد.
    نيز اگر هيوم به طور دقيق و كامل، متوجه حرف‏هاى ذيمقراطيس شده بود كه رنگ و بو و ... صفات ثانوى اجسام‏اند و اجسام از ذرات بسيار ريز غير قابل حسى تشكيل شده‏اند كه ميان آنها را خلأ بسيارى فاصله انداخته است و علم و فلسفه جديد همه اينها را اثبات كرده است، هرگز به حس گرايى افراطى بر خلاف عقل و بر خلاف علم روز ن می ‏گراييد. اين است كه گفتيم افكار هيوم در اعتقاد به حس گرايى افراطى، مناسب بعضى از افراد موجود در قرون باستان و قرون وسطى است و مناسب قرون جديد و بالاخص عصر جديد نيست.

    اعتراف به خدا در گفتار فيلون
    بالاخره  می ‏رسيم به اعتراف فى الجمله فيلون به خدا، به نقل ازكتاب محاورات هيوم:
    اگر تمام الهيات طبيعى، چنان كه برخى مردم گويا قائل‏اند، به يك گزاره ساده، ولو قدرى ايهام‏آميز، دست كم تعريف نشده به اين معنى منحل شود كه... علت يا علل سامان در گيتى احتمالاً تشابه دورى با عقل آد می  دارد:
    1- اگر اين گزاره پذيراى مصداق، تغير يا تبيين جزئى‏تر نباشد.
    2- اگر مفيد استنباطى نباشد كه بر زندگى انسان تأثير گذارد يا بتواند منشأ گونه‏اى فعل يا ترك باشد.
    3- و اگر تشابه را به سانى كه ناقص است فراتر از عقل آد می  نتوان برد و ممكن نباشد كه آن را با هيچ وجه ظاهرى
    از احتمال به ديگر كيفيات ذهن منتقل كرد، اگر حال به واقع چنين باشد، پژوهنده‏ترين، انديشنده‏ترين و ديندارترين انسان بيش از اين چه  می ‏تواند بكند كه تصديق فلسفى ساده‏اى براى اين گزاره، قائل باشد؟

    نقد
    اعتراف فيلون به اين گزاره ساده كه «علت يا علل سامان در گيتى، تشابه با عقل آد می  دارد گرچه تشابهى دور»، همان تصريح به اصل وجود خدا است كه برهان نظم از آن حكايت  می ‏كند. اين حكايت، حكايتى واقعى است و اين كه چنين اعتقادى «در زندگى ما تأثير بگذارد يا نگذارد يا بتوان توضيح بيشترى راجع به اين تشابه داد يا نداد و بتوان آن را به ساير صفات نفس، سرايت داد يا نداد» عقلاً ن می ‏تواند شرط صحت يا بطلان اصل برهان نظم باشد بلكه اين شرايط فيلون تنها مقدار توانايى و علاقه او را نشان  می ‏دهد كه ن می ‏خواهد اعتقاد به خدا در زندگى او يا بشر تأثير بگذارد و نيز اين كه عقل او توان توضيح بيشتر در اين باره را ندارد. از آنجا كه وى از اين برهان بيش از اين مقدار ن می ‏توانسته بفهمد، به خيال خودش اين برهان بر بيش از اين مقدار، دلالت ندارد اما لزوم اين شرايط فيلون، صِرف ادعا است و مطلبى برهانى نيست.

    سید محمد رضا علوی سرشکی