استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • روشهای شناخت در فلسفه ارسطویی  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • روش‏هاى شناخت در فلسفه ارسطوئى‏

    هر رشته علمى و فلسفى، در راه رسيدن به اهداف خويش به تناسب موضوع خود، روش مخصوص به خود را دارد؛ مثلاً علوم تجربى كه در موضوع‏هاى تجربه پذير تحقيق مى‏كند، روش تجربى دارد؛ علوم رياضى كه براى اندازه‏ها و مقدار تحليل مى‏كند، روش شناخت تحليلى دارد، ارسطو نيز در روش شناخت فلسفه خود همان طور كه از كتاب طبيعت و ما بعد الطبيعة وى بدست مى‏آيد، از هر دو روش تجربى و تحليلى استفاده مى‏كند كه مشروح آن را، همراه با نقد در ذيل سه محور بحث مى‏كنيم:
    الف: روش حسّ گرايانه‏
    چيزى كه بيش از پيش، فلسفه ارسطو را حس‏گرا(40) معرفى كرد پيشرفت‏هاى علمى و فلسفى اخير بود.
    ارسطو در زمان خود بر اساس روش حس‏گرايانه، با نظريه‏
    «منظومه شمسى فيثاغورث» كه عبارت بود از گردش زمين به دور خورشيد، مخالفت مى‏كرد.
    او مى‏گفت هر روزه ما با چشمان خود حركت خورشيد را از مشرق به مغرب مى‏بينيم و مشاهده مى‏كنيم كه چگونه خورشيد به دور زمين مى‏گردد.
    (41) ما هرگز تا به حال با چشمان خود نديده‏ايم كه زمين گرد خورشيد بگردد؛ لذا نظريه منظومه شمسى فيثاغورث درباره گردش زمين به دور خورشيد خلاف مشاهده حسّ ما است؛ پس نظريه باطلى است.
    و نظريه حس‏گرايانه ارسطو دو هزار سال سبب انزواى نظريه فيثاغورث درباره منظومه شمسى شد، تا اين كه دانشمندان علوم جديد همچون كپرنيك و كپلر و گاليله آمدند و بالاخره با روش علمى اثبات كردند كه نظريه ارسطو و بطلميوس، در مورد محور بودن زمين براى عالم، غلط است؛ بلكه اين زمين است كه شبانه روز به دور خود و سالانه به دور خورشيد مى‏گردد، يعنى نظريه فيثاغورث صحيح است؛ البته نبايد فراموش كرد كه نظريه علمى كپرنيك به قيمت خون دانشمندانى همچون گاليله، كه توسط ارسطوئيان از طرف كليسا كشته شدند، بر نظريه بطلميوس و ارسطو حاكم شد.
    لذا راسل(42) مى‏گويد: «هر پيشرفت علمى و فلسفى كه انجام گرفت با تهاجم به فلسفه ارسطو به‏
    نتيجه رسيد و فلسفه ارسطو، مانع بزرگى براى پيشرفت فلسفه و علم بود و ارسطو به خاطر طرفدارانش سزاوار سرزنش است؛ البته در اين سرزنش طرفداران ارسطو، بيشتر مقصرند، تا خود ارسطو؛ زيرا آنها با تعصب بى جا بر گفته‏هاى ارسطو در مقابل پيشرفت علم و فلسفه ايستادند و مانع بزرگى ايجاد كردند».
    امّا اكنون در شرق، در حوزه‏هاى علوم دينى همچنان فلسفه ارسطو يكّه تازه است.
    از ميان مسلمانان مقصران اصلى اين مسأله نيز، سلاطين بنى عباس، همچون منصور(43)، هارون، مأمون و معتصم بودند.
    آنان به خاطر دشمنى با ائمه آل محمّدصلى الله عليه وآله وسلم، نمى‏خواستند درس‏هاى امام صادق عليه السلام(44) در ميان مسلمانان مطرح شود؛ لذا به جاى نشر كتب علمى امام صادق عليه السلام به نشر كتاب‏هاى امثال ارسطو پرداختند.
    آنان مى‏ديدند كه كشتن و به زندان افكندن ائمه چندان كارى از پيش نمى‏برد؛ لذا مثلاً منصور دوانقى(45) سعى در منزوى كردن امام صادق عليه السلام و تقويت‏
    ساير فقها مثل مالك و غيره كرد.تا اندازه‏اى هم موفق شد.
    منصور، مى‏دانست كه علوم امام صادق عليه السلام و ائمه آل محمّدعليهم السلام منحصر به علوم فقه و تفسير نيست.
    و امام جعفر صادق عليه السلام در علوم عقلى و تجربى، شاگردانى به نام همچون هشام بن حكم(46) (در اصول عقايد و ردّ قول ارسطو)، و جابربن حيان(47) داشتند.
    تنها جابر پانصد كتاب‏ فلسفه در رد قول فلاسفه و بيش از هزار و سيصد نوشته در شيمى، فيزيك، مكانيك و... از امام صادق عليه السلام داشت.
    اينها موجب شد تا سلاطين عباسى همانند منصور، هارون و مأمون حسادت ورزند و به فكر جايگزينى علمى براى ائمه آل محمدصلى الله عليه وآله برآيند؛ و لذا افرادى مانند يعقوب بن اسحاق كندى كه از نسل اشعث بن قيس كندى از دشمنان آل محمدصلى الله عليه وآله وسلم بود را مأمور كردند تا كتب علمى و فلسفى يونان و روم و ايران را بياورد.
    و كتبى از دانشمندان و فلاسفه يونان همچون ارسطو، كه مى‏رفتند حتى در اروپا فراموش شوند، ترجمه شد و در اختيار حوزه‏هاى علميه مسلمانان قرار گرفت اكنون نيز نام معتصم عباسى و كندى بر روى كتاب اثولوجيا هست كه از اولين ترجمه‏هاى كتاب يونانى مى‏باشد.
    تصويرى از جلد اين كتاب را مى‏توانيد در صفحه مقابل بنگريد.
    (48)
    بى اعتنائى به كتاب‏هاى علمى امام صادق و شاگردانش همچون جابر وترجمه كتاب‏هاى ديگر در شرايطى انجام مى‏گرفت كه كتاب‏هاى جابر بن حيان شاگرد ممتاز امام صادق عليه السلام در دنيا، بى نظير بود.
    و قرن‏ها پس از ورود كتاب‏هاى جابر به اروپا، اين كتاب‏ها خمير مايه پيشرفت‏هاى علمى در اروپا گشت.
    راسل در كتاب تاريخ فلسفه‏اش در ضمن شرح حال هراكليتوس مى‏گويد: «انباذقلس سازش زيركانه‏اى پيشنهاد كرد، بدين معنى كه وى به چهار عنصر قائل شد: خاك و آب و هوا و آتش.
    پيشرفت فلاسفه باستانى در علم شيمى در همين نقطه متوقف شد و ديگر پيشرفت در اين علم حاصل نشد، تا كيميا گران مسلمان شروع كردند به پژوهش براى يافتن كيميا واكسير حيات و راه تبديل فلزهاى پست به طلا».
    راسل در همان كتاب قبل از شرح حال فلوطين مى‏گويد: «تماس با مسلمانان در اسپانيا و همچنين تا حد كمترى در جزيره سيسيل، دنياى غرب را از وجود ارسطو و نيز از وجود اعداد عربى و جبر و شيمى، آگاه ساخت و همين تماس بود كه علم و تحقيق را در قرن يازدهم احيا كرد».
    از گفته راسل كاملاً استفاده مى‏شود كه اين احياء علم و تحقيق در اروپا به خاطر كتاب‏هاى شيمى و جبر جابر بن حيان بوده‏است(49) نه بخاطر احياى فلسفه ارسطوئى‏
    كه به قول راسل، هميشه مانع پيشرفت علم و فلسفه بوده است.
    بر مى‏گرديم به اصل مطلب: روش حس‏گرايانه ارسطو نه تنها در آسمان و نظريه‏هاى افلاكى به خطا رفته است، بلكه در ساير قسمت‏هايش نيز مصون از خطا نيست.
    مثلاً ارسطو با نظريه ذيمقراطيس مبنى بر اتمى بودن اجسام به شدت مخالفت مى‏ورزد و با برهان‏هاى حس گرايانه موهوم خود، اثبات مى‏كند كه چون نظريه اتمى لازمه‏اش وجود خلأ ميان جسم است و اين نيز محال است، پس نظريه اتمى ذيمقراطيس، باطل است.
    دوهزار سال نظريه اتمى ذيمقراطيس در مقابل فلسفه ارسطو، شكست خورده بود و جرأت سربلند كردن نداشت؛ اما پس از مدت‏ها پيشرفت‏هاى علمى روز، صحّت نظريه اتمى ذيمقراطيس اثبات شد و نظريه حس گرايانه ارسطو باطل اعلام گرديد.
    كشف اتم و بطلان نظريه ارسطو درباره جسم، در واقع تهى شدن سنگ زيرين ساير نظريه‏هاى ارسطو در كتاب طبيعت و متافيزيك بود؛ بطلان متافيزيكى كه منتزع از اين طبيعيات موهوم حس گرايانه بود.
    ارسطوئيان نيز نظريه حس‏گرايانه ارسطو را دنبال مى‏كردند.
    مثلاً ابن سينا چون با چشمان خود مشاهده مى‏كرد كه آب بخار مى‏شود و در ميان هوا ناپديد مى‏شود، مى‏گفت: اصل ماهيت آب با هوا يكى است.
    (50) به اين بيان كه ما با چشمان خود مى‏بينيم كه آب به هوا تبديل مى‏شود؛ همان گونه كه مى‏بينيم آسمانى كه هيچ‏گونه ابرى ندارد، در آن ابر پديد مى‏آيد.
    پس هواست كه بر اثر سرما تبديل به ابر و سپس تبديل به برف و باران مى‏شود، و اين آب است كه بر اثر حرارت به هوا تبديل مى‏گردد.
    ابن سينا در تعريف آب مى‏گويد: جسمى است خنك كننده(51)؛ در حالى كه امروزه از نظر علمى ثابت شده‏است، هر مايعى خنك كنندگى دارد.
    خنك كنندگى، اختصاص به آب ندارد و تعريف ماهيت آب نيست؛ بلكه آب عبارت است از تركيب مقدار معينى اكسيژن و هيدروژن.
    هوا نيز مخلوطى از گازهاى مختلف است مثل اكسيژن، هليم، ازت و...؛ لذا آن تعريفى را كه فلسفه ارسطو از ماهيت چهار عنصر بسيط غير قابل تجزيه آب، خاك، هوا و آتش ارائه مى‏دهد، موهوماتى بيش نيست.
    البته اعتماد بيش از اندازه به حس، آنها را از واقعيات دور نموده‏است.
    اينك از نظر علمى ثابت شده كه عناصر بسيط نه تنها منحصر به چهار عدد نيست؛ بلكه در جدول مندليف ترتيبى بيش از يكصد و ده عدد دارد.
    علاوه بر اين بسيط مطلق نيستند، بلكه قابل تجزيه‏اند و فقط دو ماده تا به حال بسيط شناخته شده است: يكى الكترون و ديگرى پروتون و هر اتمى از مقدارى الكترون و پروتون و نوترون تشكيل شده است.
    نكته ديگر اين كه در فلسفه جديد روشن شده: آنچه در خارج است ذرات اتم‏ها، حركت اتم‏ها و جاذبه و مقدار دماى آنهاست؛ امّا احساس گرما و سرما، چيزى است كه در رابطه ميان يك موجود زنده و مقدار معينى از دما، معنا پيدا مى‏كند؛ مثلاً هواى ْ20 براى مردم خط استوا، سرد و براى اسكيموهاى قطب نشين، گرم است؛ پس آنچه در خارج، قطع نظر از احساس است، فقط دما است؛ ولى احساس گرما و سرما در جاندار به تناسب ساختمان بدنى آن، معنا مى‏يابد.
    به عبارت ديگر احساس گرما و سرما يك تأثر حسّى بر اثر عامل خارجى است؛ همان‏گونه كه سفيدى و سياهى نيز يك تأثر حسى در مقابل اصابت نور با جسم مورد ديد است.
    اگر آن جسم، همه نور را
    برگرداند مانند برف و خرده شيشه، به رنگ سفيد ديده مى‏شود و اگر همه نور را جذب كند مانند ته چاه، يا تاريكى شب، يا زغال، به رنگ سياه ديده مى‏شود.
    احساس رنگ‏هاى ديگر نيز به تناسب آن مقدار از امواج نورى است كه از جسم به چشم برمى‏گردد.
    مثلاً انسان اجسامى كه طول موج 4/0 ميكرومتر از خود به چشم برمى‏گردانند را به رنگ بنفش مى‏بيند.
    اجسامى هم كه طول امواج 7/0 ميكرومتر را برمى‏گردانند، به رنگ قرمز ديده مى‏شوند؛ وگرنه موج نور در هوا مانند امواج روى آب است كه هيچ رنگى از خود ندارند.
    رنگ در احساس بينايى ما به تناسب عامل خارجى ايجاد مى‏شود و بر أثر آن، مقدار طول موج معين مى‏گردد.
    فلسفه حس‏گراى ارسطوئى در رابطه با شناخت ماهيت خارجى اشياء، چون ناكام و ناتوان بود، به مخالفت بانظريه منظومه شمسى، نظريه اتم و... پرداخت.
    جالب اينجاست كه مرحوم ملاصدرا بر اساس همين روش حس گرايانه ارسطو، وقتى مى‏بيند ابن سينا در قسمتى از كتاب تعليقاتش اعتراف مى‏كند كه ما از باطن و كنه ماهيت اشياء همچون كنه ماهيت آب، خاك، گياه، انسان و غيره شناختى نداريم.
    (52) ملاصدرا جواب مى‏دهد: ما با مشاهده مستقيم مى‏توانيم به كُنه ماهيت اشياء، شناخت پيدا كنيم.
    (53) اما در جواب ملاصدرا بايد گفت آنچه از حس در مشاهده مستقيم به دست مى‏آيد، تنها ظاهر اشياء است نه باطن و كنه ماهيت اشياء خارجى.
    به عبارت ديگر با صرف ديدن آب، يا خاك، يا خورشيد، به كنه ماهيت آنها شناخت پيدا نمى‏كنيم.
    امام صادق عليه السلام در تعليم مفضّل فرمودند(54): «حس، تنها ظاهر اشياء را مى‏يابد، نه باطن آنها را»؛ لذا با مشاهده حسى مستقيم نمى‏توان به حقيقت خورشيد پى‏برد.
    به همين جهت فلاسفه درباره حقيقت آن اختلاف كرده‏اند؛ بعضى آن را آتش، بعضى ديگر آن را ابرى روشن و بعضى ديگر آن را ماده‏اى شيشه‏اى و درخشنده دانسته‏اند.
    قسمتى از عبارت حضرت امام صادق عليه السلام در حديث مفضّل چنين است: «فمن ذلك هذه الشمس التى «تراها» تطلع على العالم و لايوقف على حقيقة امرها و لذلك كثرت الا قاويل فيها واختلفت الفلاسفة المذكورون فى وصفها فقال بعضهم.
    هو فلك اجوف مملو ناراً له فم يجيش بهذا الوهج و الشعاع وقال آخرون هو سحابة و قال آخرون هو جسم زجاجى يقبل نارّية فى العالم و يرسل عليه شعاعها وقال آخرون هو صفو لطيف ينعقد من ماء البحر و قال آخرون هو اجزاء كثيرة مجتمعة من النار وقال آخرون هو من جوهر خامس سوى الجواهر الاربع ثم اختلفوا فى شكلها فقال بعضهم هى بمنزله صفحة عريضة و قال آخرون هى كالكرة المدحرجة و كذلك اختلفوا فى مقدارها فزعم بعضهم انها مثل الارض سواء و قال آخرون بل هى اقل من ذلك وقال آخرون هى اعظم من الجزيرة العظيمة و قال اصحاب الهندسه هى اضعاف الارض مائة وسبعين مرّة ففي اختلاف هذه الاقاويل منهم فى الشمس، دليل على انهم لم يقفوا على الحقيقة من امرها».
    از متن اين حديث صراحتاً استفاده مى‏شود كه حس، كنه ماهيت اشياء را به ما نشان نمى‏دهد.
    همين خورشيدى كه از همه چيز بهتر احساس مى‏شود، مردم عصرهاى پيشين، از حقيقت آن اطلاعى نداشتند.
    امام صادق عليه السلام در حديث ديگرى(55) به طبيب هندى مى‏فرمايند: «و نجيبك فى الحواس حتى يتقرر عندك انّها لا تعرف من سائر الاشياء الا الظاهر» ترجمه: «من براى تو توضيح خواهم داد تا براى تو روشن شود كه حواس تنها ظاهر اشياء را درك مى‏كند، نه باطن و ذات دورنى آنها را».
    پس بنابر متن حديث امام صادق عليه السلام، حس تنها ظاهر اشياء را مى‏يابد و از كنه ماهيت و باطن آنها، شناختى به دست نمى‏دهد.
    (56)
    نتيجه‏اى كه از بحث روش حس‏گرايانه ارسطو گرفتيم اين بود كه ارسطو تأثرات حسى و ظاهر اشياء را همان كنه ماهيت اشياء خارجى مى‏داند و بر همين اساس با نظريه منظومه شمسى و كشف اتم، مخالفت كرده است.
    بر همين اساس استاد فلاطورى در مصاحبه‏اى مى‏گويد: «مكتب ارسطوئى» در اين كه مى‏گويد: «شناخت حسى عبارت از حضور كنه ماهيت اشياء خارجى در ذهن است»، مكتبى غير واقع گرا است.
    (57)
    ب: روش استقراء
    ارسطو در كتاب منطق خود مى‏گويد(58): ما اوّليات و كبراى قياس را هميشه از طريق استقراء به دست مى‏آوريم و از تجربه و تكرار يك محسوس، به شناخت كلى آن، مى‏رسيم.
    وى در همان منطق در باب استقراء مى‏گويد: «تصديقات ما يا از طريق برهان قياسى كه با واسطه حد وسط است به دست مى‏آيد، يا بدون واسطه از طريق استقراء حسى به دست مى‏آيد و تمام كبراهايى كه در قياس‏ها استفاده مى‏شود، از استقراء، سرچشمه(59) مى‏گيرد».
    بر همين اساس، ارسطو شمار جنس الاجناس موجودات را به ده مقوله‏
    رسانده(60)، و نيز تعداد جوهر را به عقل و نفس و جسم منحصر كرده است(61)، يعنى اينها را از طريق استقراء به دست آورده‏است.
    نقد: ما از عوالم غير مادى چه اطلاع داريم تا از طريق حس و استقراء بتوانيم آنها را شناسائى كنيم و تعداد آنها را به همين دو عدد يعنى عقل ونفس كاهش دهيم و چه بسا موجودات ديگرى مثل جن وملَك و... باشند كه ما هيچ اطلاع كافى از آنها نداريم.
    همچنان كه ارسطو آسمان را منحصر به همين آسمان كرده است(62).
    مقولات ده‏گانه ارسطوئى هم، چندان خالى از عيب نيست كه يك مقوله آن را جوهر ونه مقوله ديگر را اعراض خارجيه ناميده؛ به جز مقوله كم و كيف بقيه نه مقوله عرضيه كه هفت مقوله مى‏شوند از اين انتزاعيات هستند؛ زيرا در مقايسه با چيز ديگر معنا پيدا مى‏كنند و معقول ثانى فلسفى(63) ناميده مى‏شوند؛ يعنى خود وصف در خارج نيست و فقط در ذهن است؛ در حالى كه مقصود ارسطو از اعراض خارجيه اين است كه وصف در خارج هست مثل قرمزى و سفيدى و انتزاعى نيستند.
    بنابراين ارسطو چگونه انتزاعيات را جزء اعراض خارجيه آورده است؟(64) در نتيجه اگر ما آن هفت مقوله اضافى را از اعراض خارجيه ندانيم، مقولات‏
    عرضيه نه‏گانه ارسطو به دو مقوله «كم و كيف» كاهش مى‏يابد و بنابراين كه «كم» هم از انتزاعيات باشد، از اعراض خارجيه بيرون مى‏رود(65)؛ در نتيجه به عنوان اعراض خارجيه فقط «كيف» باقى مى‏ماند و«كيف» را هم تقسيم به كيف نفسانى و خارجى كرده‏اند.
    كيف خارجى نيز به صفات اوليه(66) اجسام، همچون طول و عرض و عمق و حركت و سكون وبه صفات ثانويه اجسام(67) مثل سفيدى: سياهى، درد، لذت تقسيم مى‏شود.
    صفات اوليه از اعراض خارجيه است؛ ولى صفات ثانويه، علت آنها از اعراض خارجيه مى‏باشد نه خود آنها.
    بنابراين از مقولات ده‏گانه ارسطو كه آنها را جنس الاجناس موجودات عالم مى‏ناميد، تنها مقوله جوهر و از اعراض خارجيه تنها مقوله كيف آن با تقسيمات جديد باقى مى‏ماند.
    خلاصه: دامنه كاربرد استقراء، بيش‏تر از محدوده كارآيى آن، مورد استفاده ارسطو، قرار گرفته است، آن هم در فلسفه اولى.
    لذا آقاى حكيمى فلاطورى در جواب سؤال زير پاسخ مناسبى مى‏دهند؛ وقتى شخص مصاحبه‏گر مى‏پرسد(68): علماى فلسفه ما مى‏گويند، اصول فلسفه ما اصول عقلى است و اينها ديگر قابل جرح و تعديل نيست ولا يتغير است و آن علم است كه متغير است؛ ولى فلسفه‏اى‏
    كه صددرصد فلسفه باشد و مصداق آن هم فلسفه صدرايى است، مبتنى بر بديهيات عقلى است و تغييرپذير نيست.
    حال نظر شما در اين باره چيست»؟ استاد فلاطورى در جواب مى‏گويد: «اشكال كار در همين است كه اصل فلسفه ارسطوئى، مجهول مانده.
    «فلسفه ارسطويى» همان «فلسفه تجربى» است؛ يعنى با تجربه يك نفر فيزيك دان به وجود آمده.
    فيزيكدانى به نام ارسطو كه اساس كارش بر تجربه بوده و منتها اين تجربه را با سلاح منطق به صورت كليات درآورده‏است».

    سید محمد رضا علوی سرشکی

    استاد علوی سرشکی