استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • شناخت از ديدگاه دكارت  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • شناخت از ديدگاه دكارت‏

    در مقدمه گفته شد كه پس از فرو ريختن منطق و فلسفه قديم، مى‏رفت كه شك فراگير شود و حتى اصول دين و اخلاق زير علامت سؤال شكاكان قرار گيرد.
    دكارت خواست در مقابل اين شك فراگير سدى بسازد، تا جلوى پيشروى آن را بگيرد.
    وى مى‏خواست يقينى را پايه گذارى كند كه شك نتواند در آن نفوذ نمايد، لذا در هر چه مى‏توانست شك كند، شك كرد تا به چيزى برسد كه ديگر نتواند در آن شك كند. به چنين چيزى هم رسيد.
    وى يقين به وجود «من انديشنده» را كشف كرده گفت: من انديشنده در هر چه شك كنم، ديگر در وجود خودم نمى‏توانم شك كنم.
    قضيه من هستم هر بار كه گفته شود، يا به ذهن بيايد، بالضروره صادق است.
    اينك عين عبارات دكارت در كتاب تأملات با حذف مكررات و عبارات غير ضرورى نقل مى‏شود: من در تأمل اول، نخست دلائلى را مطرح كرده‏ام كه بر اساس آنها مى‏توانم به طور كلى در همه چيز مخصوصاً در اشياء مادى شك كنم و اين دست كم تا وقتى است كه ما براى علوم، مبانى ديگرى جز آنچه تا كنون به دست آورده‏ايم در دست نداشته باشيم.
    منفعت چنين شك عامى، هر چند در آغاز چندان روشن نيست؛ امّا بسيار بزرگ است؛ زيرا ما را از هر گونه پيش داورى نجات مى‏دهد(129) .  تأمل ديروز آن چنان ذهنم را از شك پر كرد كه ديگر ياراى فراموش كردن آنها را نمى‏بينم.
    درست مثل اين كه ناگهان در آبى بسيار ژرف افتاده باشم.
    به قدرى مضطربم كه نه مى‏توانم پايم را در پاياب محكم كنم و نه اين كه با شنا، خود را روى آب نگه دارم.
    با اين همه، تلاش خواهم كرد باز هم به همان راهى روم كه ديروز مى‏رفتم.
    از هر چيزى كه كمترين ترديدى در آن تصور كنم آن چنان پرهيز خواهم كرد كه گوئى يقين دارم باطل محض است، و در اين مسير همچنان پيش خواهم رفت تا به چيزى برسم كه قطعى باشد.
    (130) ولى آيا اطمينان يافته‏ام كه خودم وجود ندارم؟ هرگز! اگر من درباره چيزى اطمينان يافته باشم يا صرفاً درباره چيزى انديشيده باشم، بى‏گمان مى‏بايست وجود داشته باشم... بنابر اين بعد از امعان نظر در تمام امور و بررسى كامل آنها، سرانجام بايد به اين نتيجه رسيد و يقين كرد كه اين قضيه «من هستم» يا «من وجود دارم» را هر بار كه بر زبان آورم، يا در ذهن تصور كنم، بالضروره صادق است... .
    امّا در اين صورت من چيستم؟ چيزى كه مى‏انديشد.
    چيزى كه مى‏انديشد چيست؟ چيزى است كه شك مى‏كند؛ ادراك مى‏كند؛ به ايجاب و سلب حكم مى‏كند؛ مى‏خواهد؛ نمى‏خواهد؛ همچنين تخيّل و احساس مى‏كند؛ زيرا اين موضوع كه من هستم كه شك مى‏كنم، مى‏فهمم و رغبت دارم، به خودى خود آن قدر بديهى است كه در اينجا به وضوح بيشتر آن نياز نيست؛ همچنين يقينى است كه قدرت تخيّل، در من هست ؛ زيرا هر چند همان طورى كه قبلاً فرض كردم، ممكن است آنچه من تخيّل مى‏كنم حقيقت نداشته باشد؛ امّا همين قدرت تخيّل، واقعاً در من وجود دارد و همواره جزئى از فكر من است.
    بارى، من همانم كه احساس مى‏كنم؛ يعنى از راه اندام‏هاى حسى به چيزهايى، ادراك ومعرفت حاصل مى‏كنم؛ زيرا واقعاً نور را مى‏بينم، صدا را مى‏شنوم و حرارت را احساس مى‏كنم؛ امّا ممكن است؛ بگوييد كه همه اينها نمودهايى است كاذب و من در خوابم.
    فرض كنيم چنين باشد؛ امّا بهر حال من مى‏بينم مى‏شنوم و احساس حرارت مى‏كنم و اين ديگر نمى‏تواند كاذب باشد . اين درست همان چيزى است كه در من احساس ناميده مى‏شود...
    (131) در گفتار فوق كاملاً روشن است كه دكارت مى‏خواهد بگويد: بعضى از معلومات من، شناخت بى‏واسطه است؛ مثل علم من به وجود خودم و حالات درونى‏ام، از قبيل احساس، ادراك، تصميماتم و... كه بدون واسطه، آنها را درك مى‏كنم.
    بنابر اين خطا در اينها ممكن نيست و بعضى ديگر از معلومات من نيز با واسطه به من مى‏رسد، مثل علم من به وجود اشياء خارجى كه توسط حواس پنجگانه به دست مى‏آيد.
    با امكان خطا در حس، ممكن است در بعضى از مواقع علمى را كه از اين طريق، به دست مى‏آورم، خطا باشد.
    پس مى‏توان گفت: معلومات ما بر دو دسته هستند:

     دسته اول: معلومات بالذات، يا حضورى.
    اين معلومات بدون واسطه براى ما حاصل است؛ مثل شناخت خودم به خودم و آنچه در درونم مى‏گذرد.
    دسته دوم: معلومات بالعرض، يا حصولى.
    اين معلومات نيز با واسطه براى شناخت خودم به وجود خودم حاصل است؛ مثل شناخت من نسبت به اشياء خارجى كه توسط حواس پنجگانه به من مى‏رسد و قابل خطا نيز مى‏باشد.

    سید محمد رضا علوی سرشکی