استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • فلسفه اخلاق بمعنى اعم   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  •  
    moral.jpg - 383x385 - 33.08 kb

    فلسفه اخلاق بمعنى اعم:

    - بعضى از دانشمندان دنبال بحث دوم كه بيان هدف يك انسان عاقل در رفتارش باشد بودند كه شايد بتوان آنرا به هدف زندگى تعبير كرد همچون ذى مغراطيس، اپيكور، هيلوتيوس، بنتام و بنتاميان و شوپنهاور و شايد بتوان گفت مور دوست راسل در قسمتى از كتاب اش كه بنظر مى رسد عقلاً انسان و بلكه هر حيوان ذى شعواى ابتداءً بطور غريزى دنبال حفظ بقاى خود و بعد رفع درد و رنج از خود و نهايتاً بتواند جلب راحتى و خوشى براى خود است و خوشى هر چه بيشتر، جالب توجه تر است البته ذى مقراطيس و اپيكور مى گويند انسان دنبال خوشى است و ظاهراً مقصود دائما از خوشى اعم از زمع درد و رنج و جلب لذت است (و گرنه اگر بگوئيم انسان دنبال تنها لذت است نه رفع و درد و رنج از خود شايد معقول نباشد و يك فيلسوف معقول نيست چنين اشتباهى بكند).

    - اما شوپنهاور بعكس مى گويد انسان دنبال كم كردن درد و رنج خود است هدف انسان ها كم كردن بدبختى هاى خودشان است.

    اين عبارت شوپنهاور هم شايد شكايتى از احوال زمان خودش باشد كه مثلاً مى خواست بگويد آنقدر گرفتارى و درد و رنج در زمان ما زياد شده است كه تمام وقت همه مردم، صرف رفع مشكلاتشان مى شود و فرصت آنرا ندارند كه دنبال خوشى بروند و اگر اين مقصود شوپنهاور نباشد بعيد است كه مقصودش اين باشد كه انسان از لذت و خوشى گريزان است و يا اينكه علاقه اى به لذت و خوشى ندارد.

    - و اگر باز به بيان بعضى ديگر از فيلسوفان بپردازيم كه مى گويند هدف انسان و هر جاندارى حفظ زندگى اش است و انگيزه بقاء انگيزه اصلى بشر است باز هم توچه آنها به جزء اصلى است و فراموش كردن جزءهاى ديگر و مى توان گفت كه هدف بشر همچون همه جانداران علاوه بر حفظ بقاء خود جلب راحتى يعنى دفع درد و رنج و علاوه بر آنها در صورتى كه بتواند جلب لذت و خوشى است و مقصود باطنى همه اين فيلسوفان همين است گرچه هر كدام در بيان به جمله اى خاص تكيه كرده اند.

    در نتيجه گفتار مور هم در كتاب اخلاق است مبنى بر اينكه انسان در هر كارى را كه نسبت ه كارهاى ديگر انتخاب مى كند هدف اش كسب لذت بيشتر است يعنى گفتار مور در بيان اينكه انسان هدف كارهايش در رفع رنج و مشكلات و جلب هر چه بيشتر خوشى است گفتار حقى است و در فلسفه اخلاق بمعنى اعم كه بيان هدف انسان در كارهايش است گفتار صميمى است.

    - البته اشكال باينكه انسان و يا حيوان در كارهايش چنين هدفى دارد گزاره اى روانشناسانه است و مربوط به روانشناسى نه مربوط به فلسفه اخلاق و لازمه چنين گزاره اى طبيعت شناسنانه و روانشناسانه الزاماً اين نيست كه خوب است يا اينكه پس عقلاً هم خوب است يا اينكه اخلاقاً هم خوب است.

    لكن چنانچه سيجويك جان استوارت ميل و مورهم بان اشاره كرده اند در نزد عقل هم دفع درد و رنج و جلب لذت كارى بجا است و خوب است و عقل آنرا بدون واسطه و بطور شهود كارى بجا و دوست داشتنى مى يابد.

    يعنى استدلال هلوتيوس بر اينكه انسان و حتى هر حيوانى بطور غريزى دنبال رفع درد و رنج از خود و جلب لذت است گرچه اين جمله طبيعت شناسانه و روانشناسانه به تنهائى نمى تواند مثبت خوبى عقلى آن باشد.

    و بالاخص نمى تواند مثبت خوبى اخلاقى آن بقول مطلق باشد و به بايد و نبايد اخلاقى بقول مطلق يا جامد لكن عقل خوبى لذت و بدى درد را به طور شهودى درك مى كند و بالاخره مكتب نفع گرائى مى تواند با اتكاء بر شهودگرائى عقل ادامه يابد نه به صرف اتكاء به گزاره اى روانشناسانه.

    - و خلاصه حرف خوبى است در فلسفه اخلاق بمعنى اعم باينكه هدف انسانها علاوه بر حفظ بقاء خود، دفع رنج و درد و جلب لذت است و خوشى خوب است عقلا و لذا هر عاقل دنبال راحتى و خوشى است و بعبارت ديگر عقل وجود و راحتى و خوشى را ذاتاً خوب مى بيند و درد و رنج را ذاتاً بد.

    فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه: گفتيم فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه درباره شناخت اين است كه چرا فضائل اخلاقى يعنى عدالت و نيكوكارى خوب و رذائل اخلاقى بمعنى ظلم و فساد بد است و دى اين بحث ذى مغراطيس و اپيكور و هلوتيوس و بنتاميان و نفع گرايان حتى شهودى هيچ، سخنى ندارند كه بگويند و لذا به آنها اشكال شده كه از هست نمى توان بايد را نتيجه گرفت كه هيوم گفته يا اينكه محور بحث فلسفه اخلاق الزام است شناخت الزامات اخلاقى اينكه بايد عدالت داشت و نبايد ظلم كرد و از اينكه عملى داراى لذت بيشتر است نمى توان استنتاج كرد كه بايد آن را انجام داد مثلاً من هيچ الزامى ندارم كه بالاترين لذت شخصى را براى خود يا ديگرى جلب كنم چنانچه بريكاردو آنرا مى گويد.

    و رادلز هم مى گويد محور بحث اخلاق انصاف است نه جلب لذت بيشتر كه مور امثال مور از نفع گرايان مى گويند.

    لكن در بررسى گفتار فوق مى توان گفت كه ميان موضوع و هدف فلسفه اخلاق بمعنى اعم و موضوع و هدف فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه يعنى خوبى فضائل و بدى رذائل اشتباه شده است و گفتار بهره جويان در اينكه انسان به دنبال خوشى است و حتى خوشى عقلاً هم خوب است و حتى اينكه انسان عاقل دنبال هر چه بيشتر خوشى است گفارى بجا است البته در هدف و بحث فلسفه اخلاق بمعنى اعم كلمه كه بيان هدف رفتار انسانها است و اثبات اينكه خوشى ذاتاً خوب است اما نه در بحث فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه كه بيان خوبى فضائل يعنى عدالت و احسان و بدى ظلم و فساد باشد و بعبارت ديگر مقصود بيان بايدها و نبايدهاى اخلاقى باشد.

    زيرا درست است كه خوشى ذاتاً خوب است عقلاً اما هر خوبى ذاتى كه عقلاً عبارت از خوبى اخلاقى نيست و حتى هر خوبى اخلاقى هم مستلزم بايدها و نبايدهاى اخلاقى نمى شود و خلاصه هر خوبى بمعنى بايد اخلاقى نيست كه ترك اش ضد اخلاق باشد و ترك كننده اش مستحق مجازات باشد.

    از عبارات فوق نتيجه ديگرى را هم مى توان گرفت اينكه بعضى همچون مور گفته اند كه فلسفه اخلاق فلسفه اى است كه درباره خوبى (و يا حتى خوبى هاى ذاتى) بحث مى كند گفتار كاملى نيست زيرا هر خوبى خوبى اخلاقى نيست دنبال خوشى و لذت رفتن خوب است اما مطلقاً حتى اخلاقاً خوب است اگر چه به تضييع حقوق و طبيعى ديگران بانجامد و موجب ظلم شود هرگز.

    پس گفتار ذى مغراطيس و اپيكور و بهره جويان مبنى بر اينكه هدف انسانها در رفتارشان جلب خوشى است و حتى اينكه بقول سيجويك و مور عقلاً هم خوشى خوب است و درد ذاتاً عقل بطور شهودى آنرا بد مى بيند و اينكه هر عاقلى در خيال حفظ جان خود و راحتى و خوشى است گفتارى حق است اما نمى توان گفت هر خوشى حتى اگر به ظلم بانجامد و موجب تضييع حقوق طبيعى ديگران هم بشود عقلاً خوب است بلكه عقلاً هر خوشى تا آنجائى خوب است كه در چهارچوب اخلاق انجام گيرد و به تضييع حقوق ديگران (و آنچه به تضييع حقوق طبيعى ديگران مى انجامد) نانجامد و اخلاق چهارچوب رفتار اخلاقى بشر است و بعبارت ديگر اخلاق درباره چگونگى و در كجا واقع شدن رفتار بشر است كه اگر رفتار بشر حال بهر هدف مجازى كه باشد (حفظ بقاى خود، دفع رنج و با جلب خوشى و لذت بيشتر) در كجا خوب است و در كجا بد است در جائى كه مستلزم ظلم يعنى تضييع حقوق ديگران نشود خوب است و در جائى كه به ظلم بانجامد اخلاقاً بد است.

    خلاصه اينكه فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه درباره خوبى (ذاتى) بحث مى كند صحيح است اما نه درباره خوبى مطلق و اصل عمل كه عبارت باشد از خوبى رفتار خوشى آفرين بلكه درباره چگونگى عمل يعنى در به انجام دادن عمل و رفتار است آنهم از نظر فضيلت و رذيلت انسانى و لذا بحث درباره اينكه خوشى طلبى خوب است و عمل بى فايده خوب نيست چه رسد به عمل رنج آور بى فايده بحثى حق است اما مربوط به اصل عمل است و بحث فلسفه اخلاق بمعنى اعم نه فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه كه درباره چگونه انجام دادن عمل باشد آنهم از نظر فضيلت و رذيلت انسانى.

    همچنانكه با تعريف ما، بحث زيباشناسى هم گرچه از زيبائى كه موضوع خوبى ذاتى است بحث مى كند لكن از بحث فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه، خارج است زيرا درباره خوبى فضيلت بدى و رذيلت انسانى نيست بحمد اللَّه هم موضوع فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه روشن شد و هم تعريف فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه روشن شد و اينكه تعريف مور و امثال مور تعريفى كامل و صحيح نبوده است.

    و نيز اينكه در كتب فلسفه اخلاق كه در فلسفه جديد از آن بحث مى كند اين دو مبحث را با هم اشتباه و مخلوط كرده است و باز فيلسوفان در يك سردرگمى غالباً باقى مانده اند بالاخص آنكه بعضى از مولفين فلسفه اخلاق حتى اخلاق نگارى را به مبحث فلسفه اخلاق فزوده و موجب حجيم شدن كتب فلسفه اخلاق و سردرگمى بيشتر شدند (مثل كتاب تاريخ فلسفه اخلاق غرب كه توسط لارسى سى بكر ويراستارى شده است).

    و در نتيجه خوبى فضائل و بدى رذائل مورد تشكيك گروهى كم انديش همچون پوزيتيوسيت كه با ابزار حواس پنجگانه كه در محدود اشباء مادى خارجى همچون گرما و سرما و روشنى و تاريكى گرما و سرما است دنبال پيدا كردن خوبى عدالت احسان، و بدى ظلم و فساد هستند گرچه آثار مفيد عدالت و احسان و آثار درد آور ظلم و فساد با حواس پنجگانه هم مى تواند قابل شناخت باشد اما حسن ذاتى عدالت و احسان و زشتى ذاتى ظلم و فساد گر چه به هيچ آثار خوشى آفرين و دردآورد خارجى منتهى نشود تنها از طريق عقل قابل شهود است وبس.

    سیدمحمد رضا علوی سرشکی
     
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :